یه چند هفته از هئیت فاصله گرفتم...
دور از هیئت، دور از حال خوب...
انگار روحم تو یه تاریکی گیر کرده بود،
نفس میکشیدم، اما زنده نبودم...
امشب، وقت خالی شد... دلم لرزید... گفتم: "برم... شاید دوباره پیداش کنم..."
هیئت زینبیون امشب فرق داشت
تمام خستگیها، تمام دلتنگیها، یکباره آب شد... اشکها رها شدند، دل سبک شد...
حال و هوای مراسم، انگار از آسمان اومده بود... ذکرها، صداها، حتی هوای مجلس... همه چی آرومم کرد... انگار دوباره زنده شدم...
هیئت باید همین باشه... باید بتونه آدم رو از زمین بکنه، ببره تو یه دنیای دیگه...
و امشب... از همون شبهای معجزه بود...
آریانفر یجایی تو پادکستش میگه « چقد اذیت شدم واسه چیزی که تقصیر من نبود» همین.
قائـــــــmediaـــــد✨
حیاط خونه ی خالم آرامش خاصی داره؛
همهچیز رو خودش کاشته: از گلهای رنگوارنگ تا درختهای قدبلند. وقتی عاشق گل و گیاه باشی، خونت همینطور قشنگ میشه! 🌸🌿