دلم میخواهد فریاد بزنم...
دلم میخواهد دیوارها را بشکنم از این بیچارگی...
چطور میشود خوابید، وقتی ناموسمان در تهران، شبها روی نیمکتهای مترو سر به بالین میگذارند؟!
چطور میشود نفس کشید، وقتی در قزوین، مردم از ترس، آسمان را سقف خانه میکنند؟!
و من... در ساری، با چشمانی باز و دستانی بیقدرت، فقط تماشاچی این مصیبتم.
ای کاش جنگ رو در رو بود...
ای کاش اینجا نشستنِ من، مثل خنجر تیز نبود که هر لحظه در استخوانم فرو میرود
اما امروز، درد ما بی پناهتر از این حرفهاست.
ولی بدانیم
پایان این قصه، نابودی صهیونیستهای کودککش و همهٔ دشمنان اسلام است.
و این وعده، نزدیک است... انشاالله
قائـــــــmediaـــــد✨
ساعت پنج صبح درحال برگشت
از هئیت، خیابون ها خلوت چه
حس خوبی دارن 🥲