֙⋆پرتوی نور .
امشب؟شلوغ تر از همیشه
مردمی که خشمگین بودن، مردمی که بغض داشتن، مردمی که شعار به عشق لبنان آمدیم رو فریاد میزدن
مردمی که وقتی صدای پدافند رو شنیدن میدونستن که به حیوان های پست و نفهم نباید اعتماد کرد .(البته صد شرف به حیوان)
فقط میخوام بگم که امشب خیلی متفاوت بود
این مردم جونی دوباره گرفتن .
֙⋆پرتوی نور .
منطقمون داره ۱۰ هزار تا پرچم اماده میکنه گفته نیاز به خیاط دارن روم نمیشه زنگ بزنم😭نگن این بچهاس؟
بچه ها راستی هماهنگ کردم بهم گفتن که پرچم انصارلله میدن که هم برش و دوخت با خودم
حالا چرا انصارلله؟؟🧎♀
۴۰ روز گذشت .
۴۰ روز از روزی که توی کارگاهِ دوخت مدرسه نشسته بودیم و درمورد مدل لباس بعدیمون بحث میکردیم که یهو یه صدای مبهم و بلندی اومد بچه ها گفتن این دیگه چی بود؟ و ما گفتیم حتما مدرسه کناریه!
نه. مدرسه کناری نبود .
ترسیدم گوشی پیشمون بود زود رفتم تلگرامو و چک کردم، خشکم زد، وحشت کردم
نوشته بود: حمله موشکی اسرائیل به شهر تهران
بچه هارو نگاه کردم فکر میکنید چی کار میکردن؟ناراحت بودن؟استرس داشتن؟نه! داشتن میرقصیدن .
هممون سریع زنگ زدیم به خانواده هامون
خط به خط شده بود جواب نمیدادن پیامکا نمیرفت بی خبر بودیم استرس داشتیم گریه کردیم
فقط زیر لب میگفتم آقا آقا و آیت الکرسی میخوندم
در مدرسه رو باز کردن همه بدو بدو زدن بیرون
منو حنانه تو ایستگاه اتوبوس وایسادیم تا بابام بیاد دنبالمون
از شانس خوبمون اونروز مانکن داشتیم هم باید خودمونو تحمل میکردیم هم اون مانکن رو
تو راه داشتم با بغض به بابا تعریف میکردم : بابا بچه ها میرقصیدن ...
بابا اینا فکر میکنن آقا چیزیش میشه ولی کور خوندن من مطمئنم حالش خوبه
اصلا مگه جرعت داره به آقا حمله کنه؟ .
همزمان گوشیمو چک میکردم میگفتن که بیت رو زدن فقط با بغض زیر لب دعا میخوندم آروم نمیشدم هی به بابا میگفتم : آقا که تو بیت نبود آره؟مطمئنم اونجا نبوده مگه ماها نمیدونستیم میخواد حمله کنه پس قطعا آقا جاش امنه .
رسیدم خونه نماز خوندم دعا خوندم هر چی بلد بودم خوندم تلوزیون رو روشن کردم که سخنرانی قبلی آقا رو پخش میکرد گفتم : ببین آروم شدم، ببین چقدر صداش آرومم میکنه دورش بگردم .
آروم آروم خبر شهادت بچه های میناب اومد اول گفتن ۴ تا بعد شد ۲۰ تا...بعد شد ۱۶۸ تا .
فقط میگفتم خدا نگاه کن بچه هامونو پر پر کردن خودت صبر حضرت زینب بده به مادراشون
اونروز برای من به اندازه هزار سال گذشت .
دیگه فکر نکنم لازم باشه از سحر شب دهم چیزی بگم:)))
سحری که با صدای اذان صبح و عکست توی تلوزیون و صدای مجری که مبهم شده بود بلند بلند گریه میکردم
بدنم یخ کرده بود میلرزیدم
هنوز منتظرم مامانم از خواب بیدارم کنه و از این کابوس نجات پیدا کنم .
آقا جونم، تو اون روز به آرزوت رسیدی ولی آرزوی دیدنت از نزدیک رو توی قلبم دفن کردم .
۹ اسفند ۱۴۰۴ . ۹:۴۰ .
֙⋆پرتوی نور .
۴۰ روز گذشت . ۴۰ روز از روزی که توی کارگاهِ دوخت مدرسه نشسته بودیم و درمورد مدل لباس بعدیمون بحث میک
بچه ها من نوشتن بلد نیستماا فقط چیزی که اتفاق افتاد اونروز رو همینجوری نوشتم😭