֙⋆پرتوی نور .
ساعت ۱۱شب که از کتابخونه اومدم نشستم سر این پروژهای که باید ۱۰ ام بریم تحویل بدیم ولی برای من هنوز ناقصه💆🏻♀.
دلم یه خواب کافی میخواد
احساس میکنم حتی اگه اینم تحویل بدم بازم مدرسه رهام نمیکنه .
پنجره اتاق پانسیون رو باز کردم دیدم اعع ماه جلومه😭حالا میگفتن ماه توت فرنگی ولی خب در اون حد هم صورتی نبود
֙⋆پرتوی نور .
همه نگران بغض دم «اللهم انا لانعلم منهم الا خیرا»ی آقا بودند ابراهیم. همه نگران بودند. همه از دیشب
همش نگران اشک و گریه هات بودم
الان باید چی کار کنم ؟
֙⋆پرتوی نور .
بدترین و در عین حال بهترین تصمیم زندگیم:
انشالله دیگه فقط برای کارنامه و گرفتن دیپلم🙏🏻
انگار نه انگار روز آخر بود فقط فرار کردم
ثانیه آخری معلم مورد علاقمم دیدم اینقدر ذوق کردیم😭
֙⋆پرتوی نور .
بدترین و در عین حال بهترین تصمیم زندگیم:
اینو روز آخرین امتحان عملی گرفتم ولی خب وقت نشد پس الان گذاشتمش