eitaa logo
جهاد تبیینJahaadtabyyn
175 دنبال‌کننده
28.4هزار عکس
26.9هزار ویدیو
141 فایل
مذهبی،سیاسی،قرآنی،اخبار،احادیث،نهج البلاغه،ورزشی،اطلاعات عمومی،اخبار،خنده،بهداشتی،سلامتی،حوادث و ...(موارد هنجار شکن و ضد اخلاقی، اسلامی، ولایی و قوانین ج ا ا توسط مدیران قابل حذف و پاک کردن در اسرع وقت در کانال است)جهاد تبیین فریضه ای قطعی،فوری و عینیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 آیت الله محمدباقر حکمت نیا : یکی از خانمهای طلبه و اهل فضل که فرزندشان به دعای آن مرحوم شفا یافته است اظهار داشته اند: در سال ۱۳۷۵ من صاحب پسری شدم که نامش را "مهدی" نهادم، پسر من هشت ماهه بدنیا آمد و از همان ابتدا دچار دردهای شدیدی در ناحیه شکم بود، در بین معاینات دکترها متوجه شدیم که "مهدی" نابینا هم هست و چیزی را نمی بیند. در آن زمان من در حوزه علمیه پاکدشت مشغول تحصیل بودن. روزی خبردار شدیم که مرحوم آیت الله حکمت نیا به تهران آمده، ما با هماهنگی خواهران حوزه بدیدارشان رفتیم. در آنجا من ناراحتی فرزندم را برای ایشان بازگو کردم. ایشان بعد از شنیدن نام "مهدی" لبخندی زدند و فرمودند:"ان شالله صاحب اسمش او را صدا می دهد" و بعد دعایی خواندند و دست بر چشمان مهدی کشیدند. روز ملاقات با ایشان شنبه بود و روز دوشنبه هنگامی که من مشعول صحبت با یکی از دوستانم بودم ناگهان مهدی سیم تلفن را از دستم کشید. من دیگر چیزی نفهمیدم و شروع به فریاد زدن کردم. بعد از این قضیه مجددا به بیمارستان مراجعه کردیم و پس از عکس برداری دکتر اظهار کرد که مهدی هیچگونه ناراحتی ندارد، و دائما می گفت: من باور نمی کنم که این بچه همان بچه ای باشد که قبلا پیش من آوردید! 📗پرواز در ملکوت ص ۱۸۷ (۵) ✅کانال منبرهای عالی 👇 http://eitaa.com/joinchat/2043084812Ca1368da7dc
💠 آیت الله محمد باقر حکمت نیا: دختر ایشان ماجرای شفای مریضی خود را چنین نقل کرده اند: شب جمعه بود و طبق معمول پدر مجلس داشتند. من حالم خوب نبود، نماز خواندم و خوابیدم. گویا پدر همان روز عصر متوجه کسالت من شده و بلافاصله دکتر می آورند. دکتر معاینه می کند و می گوید: دیفتری سخت گرفته، دیگر دارو هم فایده ندارد، لحظه های آخرش را می گذراند! دکتر از نوشتن دارو امتناع می کند و می گوید: فایده ای ندارد. پدر استخاره می کند، استفاده از دارو خوب می آید. از دکتر می خواهند که دارو بنویسد. دکتر می گوید: حالا هیچ داروخانه ای باز نیست، تشریف بیاورید با هم برویم، تا من داروخانه را باز کنم و دارو بدهم. با هم به راه می افتند، در حالی که حتی یک ریال پول در جیب پدرم نبود، آن روزها دست پدر بسیار خالی بود. به سر کوچه که می رسند، سیدی خوش اندام، پاکتی را بدست پدر می دهد و می گوید: این متعلق به شماست! پدر که در گرفتن پول خیلی احتیاط می کردند، سوال می کنند: از چه بابتی است؟ می گوید: مگر شما آیت الله حکمت نیا نیستید؟ به من گفته اند این پول را به شما برسانم! پدر آن را می گیرند و با دکتر به راه می افتند. (۷) ✅کانال منبرهای عالی 👇 http://eitaa.com/joinchat/2043084812Ca1368da7dc
💠 آیت الله محمد باقر حکمت نیا : 💥حاج شیخ علی حکمت نیا فرزند ایشان نقل کرده اند: در اواخر سال ۱۳۷۰ که پدر می خواستند از کشور سوریه به ایران تشریف بیاورند یک روز از حرم حضرت زینب علیها السلام تشریف آوردند و گفتند: من باید از دنیا بروم، از من خواسته اند که بروم! ما بچه ها مقداری بی تابی کردیم و رفتیم حرم حضرت زینب و آنجا خواهش کردیم که این اتفاق نیفتد. تا اینکه خودشان فرمودند: یک راه دارد و آن این است که یک دوره قرآن و چند کار دیگر انجام دهید. وقتی ما این اعمال را انجام دادیم، ایشان فرمودند: ده سال دیگر تمدید کردند و این ده سال تا حدود سال فوتشان طول کشید. 📗پرواز در ملکوت ص ۱۸۹ (۹) ✅کانال منبرهای عالی 👇 http://eitaa.com/joinchat/2043084812Ca1368da7dc
💠آیت الله محمد باقر حکمت نیا : 💥قبل از فوتشان در نماز جماعتی که پشت سر ابوی می خواندیم، در قنوت نماز خیلی حال عجیبی به ایشان دست داد و حالت رعشه ای پیدا کردند، بعد از نماز اخوی من از ایشان سوال کردند: جریان چیست؟ پدر این چه حالی بود؟ با اصرار زیاد اخوی، فرموده بودند که در حال نماز به من ماندن یا رفتن را عرضه کردند، حتی عمر خضر را به من دادند نتوانستم بپذیرم تا آنکه مرا در انتخاب ده سال دیگر آزاد گذاشتند که من بخاطر آنچه از این مدت می دانستم و به من نشان دادند عرض کردم نه، می خواهم طبق همان وعده ده سال پیش که اکنون زمانش رسیده از دنیا بروم! ایشان چند روز قبل از فوتشان فرموده بودند که در این ماه (بهمن ۱۳۸۰) مصیبتی برایتان پیش می آید که در اعماق قلبتان خواهد نشست. 📗پرواز در ملکوت ص ۱۹۰ (۱٠) ✅کانال منبرهای عالی 👇 http://eitaa.com/joinchat/2043084812Ca1368da7dc
💠 شیخ غلامرضا یزدی در ایام تحصیل، شهربانو، مادر شیخ غلامرضا، برای زیارت عتبات و دیدار پسر راهی نجف شد و مدتی در کنار فرزندش ماند. شیخ در ضمن تحصیل به پرستاری و مواظبت از مادر هم می‌پرداخت. او ایام اقامت در نجف را با سختی و تنگدستی سپری نمود و بعد از مدتی، مقدار پولی هم که پدر برای او می‌فرستاد قطع شد. حاج شیخ با قناعت بیشتر زندگی می‌کرد حتی کارش به جایی رسیده بود که گاهی روزها، تنها چند لقمه نان خالی می‌خورد و مجبور بود برای مطالعه در شب از نور چراغ دستشویی استفاده کند. از او نقل شده است که روزی از روی تنگدستی، به حضرت امیر علیه‌السّلام شکوه کرد و از ایشان خواست که به وی کمک کند. چندی بعد، گروهی از طلاب کابلی به سفارش استادشان، برای تحصیل به نزد او آمدند. بعد از آن، شیخ به حدی وضعش خوب شد که به دیگر طلاب و استادان کمک مالی می‌کرد. دو عامل، شیخ غلامرضا را ناچار کرد تا حوزه پربار نجف را، پس از پنج سال معرفت آموزی در سال ۱۲۸۵ هـ. ش. ترک کند. اولین عامل، چشم درد و ضعف و ناتوانی حاج شیخ و اصرار مادر به بازگشت به ایران و دومین عامل، سفر شیخ محمدباقر استهباناتی به شیراز بود. حاج شیخ علاوه بر این که از شاگردان خاص او بود، مفتون و مجذوب اخلاق و معرفت و منش وی نیز شده بود و لذا در این سفر، پا به پای استاد، راهی شیراز شد. (۴) ✅کانال منبرهای عالی 👇 http://eitaa.com/joinchat/2043084812Ca1368da7dc
💠 شیخ غلامرضا یزدی حاج شیخ، در سال ۱۲۸۶ ه. ش در سی سالگی وارد یزد شد و به صلاح دید مادر و بستگانش با دختری از خویشاوندان دور خود که ساکن یزد بود ازدواج کرد. چندی بعد، برای زیارت امام رضا علیه‌السّلام و دیدن پدر و مادر و کسب اجازه از پدر برای مراجعت به عتبات، به مشهد مشرف شد. حاج شیخ هر چه اصرار کرد، پدر راضی نشد از این رو به یزد برگشت و به دلیل تشدید بیماری و تاهل، تا پایان عمر در آنجا اقامت گزید. در آغاز ورود حاج شیخ به یزد مرجعیت تامه مردم بر عهده آیة الله میرزا سید علی مدرسی لب خندقی بود. با گذشت زمان و بر اثر اقدامات و تلاش‌های مجدانه حاج شیخ در راه پاسداری از دین خدا و برپایی مجالس تبلیغ اسلام و دستگیری مستمندان و یاری طلاب و دیگر امور اجتماعی، ریاست دینی مردم، خود به خود، به ایشان واگذار شد. البته نه تنها حاج شیخ طالب ریاست نبود بلکه او به علت احترام به آیة الله سید علی مدرسی لب خندقی، سال‌ها در درس خارج وی شرکت می‌کرد و بارها می‌گفت: «من مجتهد نیستم».  (۵) ✅کانال منبرهای عالی 👇 http://eitaa.com/joinchat/2043084812Ca1368da7dc