‹🇮🇷شهیدجهادعمادمغنیه🇵🇸›
بهم گفت گریه نکن از این شعرها بخون شعر عارفانه گفتم محسن من شعر میخوام چیکار ؟ من تورو میخوام ..💔
7.23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عروسی در کنار تابوت ..💔
-شهیدعلیرضاخلج🍂
#روایت_عاشقی 🥹
‹🇮🇷شهیدجهادعمادمغنیه🇵🇸›
روزهای پر استرس سال ۸۸ کاش هیچ وقت تکرار نشه ... روزهایی که شیرینی انتظار تولد بچمون با استرس سلام
روز ۲۱شهریور سال۹۵ دو روز از اولین
سالگرد ازدواج بدون جسم خاکی آقا
مصطفی می گذشت ، من تمام این دو
روز رو با سرم زندگی میکردم ..
روز یکشنبه ساعت ۸یا۹صبح وقتی
گوشه اتاق دراز کشیده بودم و با هر
قطره سرم یکی از آرزوهای جشن
سالگرد ازدواجمون را آروم بدرقه
میکردم تا عمق جانم؛ خانم عطایی
با نفس بابا وعلی آقا وارد خونه شدن
شور صدا شون شادی رو برگردوند به
خونه ما؛ با لهجه قشنگ مشهدی از
مادرم پرسیدن:این دوست ما کجایه؟
وارد اتاق شدن و شروع کردن به سر
به سر گذاشتن با من(این چه وضعیه
چرا جواب تلفن نمیدی؟)مامانم اجازه
جواب دادن ندادن سریع شروع کردن ؛
الان یه هفته ست اینجوریه دائم سرم
و ...
خواستن ادامه بدن که گفتم نه چون
موبایلم دستم نبود جواب ندادم،حالا
تا کی می مونید پیش ما ؟
گفتن:ظهر میریم با تعجب گفتم :
فقط تا ظهر ؟چقدر عجله دارید ..
با لبخندی گفتن اومدیم بریم پیش
آقا مرتضی ولی بعد که برگشتیم
میایم چند روز پیش شما..
_امروز میرید؟
بله ظهر احتمالا پروازه ،منتظریم آقا
مرتضی زنگ بزنن ساعت پرواز رو
بگن که بریم فرودگاه ، میدونستم
بعد از چند وقت میخواستن برن
عزیزشون رو در کنار بی بی جانم
عمه سادات ببینن، چقدر ذوق دارند؛
چیزی که خودم تجربه کرده بودم یادمه
انقدر ذوق دیدن آقا مصطفی رو داشتم
که همه فامیل میگفتن کشور غریب با
دوتا بچه کوچیک مخصوصا بچه شیر
خوار اذیت میشی ولی شیرینی دیدار
عزیزم میتونست تمام تلخی های دنیا
رو شیرین کنه حالا که این عزیز در کنار
بی بی جانم حضرت زینب سلام الله
علیها بودن ..حال و شوق و شور خانم
عطایی و بچه ها رو باتمام وجودم
متوجه میشدم ، مادرم سفره صبحانه
آمده کردن ، بفرمایید صبحانه ..
خانم عطایی رو به من گفتن تو نمیای؟
گفتم شما بفرمایید منم سرم تموم بشه
میام بیرون ،پیش شما ، بلند بلند از سر
سفره با من صحبت میکردند .علی آقا
میگفت یادتونه سفر شمال رو؟
بعد خاطرات رو قشنگ و شیرین
با لهجه مشهدی تعریف میکرد ..
همه خونه پر میشد از صدای خنده
خانم عطایی گفتن ما میخواهیم بریم
پیش آقا مصطفی میاید با هم بریم؟
من که تازه داشتم از جا بلند میشدم
گفتم نه حال ندارم ، نفیسه گفت پس
اجازه میدید فاطمه با ما بیاد؟
گفتم باشه مشکلی نداره ..
موبایل خانم عطایی زنگ خورد سریع
گوشی رو گرفتن سمت نفیسه بگیر
باباست سریع جواب بده.نفیسه شروع
کرد با باباش صحبت کردن یکدفعه گفت:
مامان، بابا میگن پرواز امروز کنسل شده
ممکنه پنج شنبه،یا شاید هفته بعد باشه،
مشخص نیست ، خانم عطایی گفتن خب
بپرس چه کنیم بمونیم پیش خانم آقا
مصطفی؟ بعد هم خدا حافظی کردن
خانم عطایی پرسید چی شد؟
گفت:بابا گفتن هر طور دوست
دارید اگه خواستید بمونید ..
خانم عطایی گفت:پس ما بریم
پیش آقا مصطفی بیایم ، وقتی
از سر مزار برگشتن تعریف میکردم ،
چند روز پیش با مادر شهید صابری
صحبت میکردم میگفتن از وقتی
مهدی شهید شده خونه تکونی نکردم
انقدر که مهدی کمکم میکرد الان تنها
نمی تونم ،دوست داشتم برم کمکشون!
خانم عطایی گفتن اگه قبل از سوریه
رفتن فرصت شد با هم بریم ما هم
میایم اگه نشد بعد از سوریه بریم
کمکشون ، بعد گفتن میاید با هم
بریم دعای عرفه حرم سید الکریم؟
گفتم حالم خوب نیست نمی تونم.
شما برید ، خانم عطایی و بچه ها
چمدان ها رو بردن داخل اتاق گذاشتن..
پس ما بعد از دعای عرفه میایم. البته
شاید شب رفتیم خونه یکی از دوستان
خبر میدیم ..
مادرم بچه ها رو برد خونه خودشون
که من استراحت کنم ، ولی مگه این
خاطرات اجازه استراحت میدادن ..
الان که خاطرات سفر سوریه هم در
ذهنم مرور میشد(وقتی توی فرودگاه
آقا مصطفی ما رو دید،اشتیاقش برای
بغل کردن بچه ها،ذوق بردن پسرش
به پادگان،اصلا فکرش رو هم نمیکرد
پسرش 4 ماهه ست)خاطرات سالگرد
ازدواج مون رومرور میکردم؛ هر سال
یک هفته قبل از ۱۹شهریور شروع میکرد؛
یکی از شعر های که مداح مراسم برای
عروسی مامیخوند (مصطفی داماد امشب
مصطفی داماد امشب) بلند بلند توی
خونه میخوند و دائم میگفت عزیز
سالگرد ازدواجمون مبارک ..
یا دستش رو به حالت میکروفن
میاورد جلوی دهنم ،ببخشید نظرتون
چیه خدابهتون عنایت کردن شوهر
خوب روزیتون شده؟
#سید_ابراهیم_به_روایت_خانواده🎙
‹🇮🇷شهیدجهادعمادمغنیه🇵🇸›
🪴-
با احساس باش اما حساس نباش!
که اولی مهربان و دلسوزت میکند
و دومی گرفتار و ذلیل :)
#حرفهای_قشنگ 😇🌿
‹🇮🇷شهیدجهادعمادمغنیه🇵🇸›
کنارهرکهبودیآیینهوار
تکرارمیشدندرتو . .
عکسیازبهشتبرایمبفرست،
کنارآنهمهخوبکهباتواند♥️ :))
#حضرت_برادر 🥹
هدایت شده از ‹🇮🇷شهیدجهادعمادمغنیه🇵🇸›
••🌼🌿••
دعایفرج♥️🌙…
بـا هـم تـلاوت کنـیـم💕 : )
بهنیابتازبرادرشهیدمان🌱
شهیدجهادمغنیه ✨
اللَّهمَّعَجِّـڵلِوَلیَّکالفَـرَجْ🌸
بِسْمِأللّهالنُور✨🌤
سلامباباسیدمھدےجان✋🏻
𝟑 صلواتبهنیابتبرادرشهیدمون
تقدیمبهساحتمقدسامامعصرعج🌸
سلام بر شما در سحر گاهان
آن گاه که دست بر دعا برداشتی
و در حق مردم به درگاه حق تعالی دعا میکنی
#سلام_باباجان✋🏻❤️
‹🇮🇷شهیدجهادعمادمغنیه🇵🇸›
چیزی نمیخوای بگی؟ نه واللّٰه ، ما شیشصد نفر میخواد که به ما یه چیزی بگه ...😅🌿 البته هستن بگن هااا عم
9.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاج رمضان را هیچکس نمیشناخت
شما از لبنانی ها بپرسید میگویند :
ما معتقدیم حاج رمضان طی الارض
داشت! نمیدانیم چجوری فقط میدانیم
او میرفت وسط غزه و بر میگشت!
خیلی از این گروه هایی که در غزه
میجنگند توسط حاج رمضان آرایش
جنگی پیدا کرده بودند!
ضربه های عجیبی به اسرائیل زد!
خودش میگفت :"من را اگر شهید
کردند لازم نیست انتقامم را بگیرید!
خودم ده برابر انتقامم را از اینها
گرفتم " چه توقعی دارید؟
از کسی که پسرش میگفت؛
روزی ۳ ساعت تمام ایستاده
قرآن میخواند! بعضی اوقات
۵ جزء در روز میخواند!
هیچ روزی جامعه کبیرهاش
ترک نشد!
-شهیدمحمدسعیدایزدی♥️
#از_شهدا_بگو 🥹🌸