مرا در جایی پیدا کن که جمعیت کمتر باشد ، آسمان آبی باشد و باد آزاد باشد . مرا در میان فراموششدهها بیاب .
زندگیست دیگر ، تکه تکهات میکند و در انتها میان تکههایت نوری از امید میتاباند .
تنها چیزی که از من دلجویی میکرد امیدِ نیستی پس از مرگ بود . فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد . من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی میکردم انس نگرفته بودم ، دنیای دیگر به چه درد من میخورد ؟ چون حس میکردم که این دنیا برای من نبود .
میخواهم این ایده را بسط دهم که افرادی که ماسک میزنند این روزها تعدادشان بسیار زیاد شده است و تشخیص انسانها از زیر ماسک بسیار دشوار است .
برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند . فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم .
разлюбить
امروز یه بیسکوئیتم که داره توی لیوان چای غرق میشه .
هر روز یه بیسکوئیتم که داره توی لیوان چای غرق میشه .
آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطهور بشود که از زمان و مکان خودش بیخبر بشود و نداند که فکر چه چیز را میکند ؟ آنوقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود ، این صدای مرگ است .
- صادق هدایت