تخته کردم خانهی دل ، قفل کردم سینه را بعدِ تو ویران بمانَد خانهی ویرانهام ...
'راحم تبریزی'
شب همیشه تاریک نبود؛
فقط آنقدر غم جمع کرد که رنگ دیگری برایش نماند.
میگویند شب برای خوابیدن است، اما بعضی آدمها خوب میدانند که شب بیشتر شبیه یک اتاق بازجوییست؛ جایی که هیچ صدایی نیست جز صدای فکرهایی که تمام روز از آنها فرار کردهای. فکرها آرامآرام از گوشههای تاریک بیرون میآیند، روی لبهی تخت مینشینند و زل میزنند به آدم؛ انگار سالهاست منتظر همین چند ساعت سکوت بودهاند.
من همیشه فکر میکنم دل بعضی آدمها شبیه شهریست که سالها پیش جنگ تمام شده، اما هیچکس برای جمع کردن ویرانههایش برنگشته است. خیابانها هنوز سر جایشان هستند، چراغها هنوز روشن میشوند، مردم هنوز رفتوآمد میکنند؛ اما زیر آن همه ظاهر عادی، چیزی مرده است. چیزی که دیگر برنمیگردد.
شب هم همینطور است.
از دور آرام به نظر میرسد؛ اما اگر خوب گوش بدهی، صدای شکستن رویاهای قدیمی را میشود از لابهلای سکوتش شنید.
بعضی شبها آنقدر سنگیناند که انگار آسمان تمام ستارههایش را خاموش کرده تا کسی امید را اشتباه نگیرد. باد از پنجره رد میشود و پرده را تکان میدهد؛ درست مثل دستی که میخواهد بیدارت کند و یادت بیندازد هنوز چیزهایی هست که فراموش نکردهای. خاطرههایی که مثل زغال زیر خاکستر ماندهاند؛ خاموش به نظر میرسند اما کافیست اسمشان را بشنوی تا دوباره بسوزند.
تلخترین قسمت ماجرا این است که زمان همه چیز را نمیبَرد.
بعضی دردها را فقط مرتبتر میکند؛ مثل کتابی که هر روز روی قفسه گردگیری میشود، اما هیچوقت از بین نمیرود.
و شب...
شب نگهبان همین دردهاست.
او هر شب میآید، کنار پنجره میایستد و تماشا میکند چگونه آدمها لبخندهایشان را از صورت برمیدارند و خستگیهایشان را روی زمین میریزند. شب میداند چند نفر پشت جملهی «خوبم» پنهان شدهاند. میداند چند نفر میان شلوغترین جمعها احساس تنهایی کردهاند. میداند چند قلب هنوز برای کسانی میتپد که سالهاست رفتهاند.
گاهی فکر میکنم ما آدمها شبیه چراغهای خیابانیم؛
در تاریکی روشن میشویم، اما کسی نمیپرسد خودِ نور چقدر خسته است.
و آخر شب، وقتی همهچیز در سکوت فرو میرود، فقط تاریکی میماند و حقیقتهایی که دیگر جایی برای فرار از آنها نیست. حقیقت اینکه بعضی نبودنها هیچوقت عادی نمیشوند، بعضی دلتنگیها پیر نمیشوند و بعضی زخمها یاد میگیرند چطور بدون خونریزی، هر روز درد بکشند.
شب این را خوب میفهمد؛
برای همین هرگز از تاریک بودن خسته نمیشود.
او سالهاست روی شانههایش غم آدمهایی را حمل میکند که هنوز راه میروند، میخندند، حرف میزنند... اما جایی در عمق وجودشان، مدتهاست که باران میبارد.
'نیلا'