بخدا که حق میگه دفعه پیشم با چای هیئت بدجور مست کرده بودیم و نفس نمیکشیدیم از خنده .
هدایت شده از داوش فندک داری؟
انقدر مست بودیم که یکی تز خانوما برگشت گفت شما درسو خیلی خوب فهمیدیداا افرین🤣🤣
آدامسمو گذاشتم اونجا بعد موقعِ تموم شدن چایی یگانه گرفت دستش گفت داش میخوایش ؟
حالا من : سید گرفتی تو مشتت داری میگی میخوایش؟ =)))))
یه دور مالیدم به موکت : آره سید چرا نخوام
مالیدم به کف جورابم : اصلا کی گفته نمیخوام
بازش کردم دوباره دایره ایش کردم : تمیزه بابا میخوام حتما .
هدایت شده از داوش فندک داری؟
یکی از بچههای کلاس : چیشده شما تو این حالید ؟
عسل : نشون دادن ادامس و دوباره خندیدن🤣🤣🤣🤣یدنسپژنسنسن
هی کش میدادمش دوباره جمع میکردم میگفتم سید پاستوریزست بابا الان میزارم تو دهنم🤣🤣🤣🤣🤣
؛کاتوره
باورم نمیشه دوباره انقدر خندیدمممم🤣🤣
اعتماد به نفستو موقع دادن آدامس به خودم دوست داشتم 🤝
اول کلاس استاد ازمون پرسید صوتهای قبلی رو گوش کردید که با پیش زمینه بیاید؟ کدوم کتابو؟
من: آزادی معنوی
یگانه اشتباهی: جاذبه دافعه
مامانم آخرش: حداقل از قبل باهم هماهنگ کنید😔😔🤣🤣🤣🤣