فاطمه زنگ زده بود پرسید چندتا درست کردید؟ گفتم صد تا بعد گفت ما بیشتر و خندید
من : [؟؟؟؟؟؟] 🤣🤣
لوازم آرایشی فاطمه دست من جا مونده بود دیروز نشد بیارمش و کل راه من و هستی داشتیم متقاعدش میکردیم که فاطمه تو خوشگلی وا بدههههه
بعد رفتیم مسجد و یه دور کوتاه جنگ اعصاب با خادمای خودمون داشتیم که فکرمیکردن ما تاحالا توی زندگیمون با مردم ارتباط نگرفتیم و هی میومدن نکات جذب یاد میدادن 😩
؛کاتوره
ولی بجز این یدونه مورد خیلی بهمون رسیدن بندگان خدا فقط داشتیم میخوردیم :))))))))
چندتاشو هم عکس نگرفتمممممم
بعدش بچه ها هر کی رد میشد یه دوربین دستش بود داشت عکس میگرفت ، بعد میرفت یه دور میزد دوباره میومد عکس میگرفت
من همش داشتم سعی میکردم که یه قیافه عادی داشته باشم توی همه شرایط که اسید ندم بیرون روز عیدی :)))))))