•روزگارِ باتلاقیِ کرمیت•
مگه هرچیزی باید متضادش وجود داشته باشه تا معنی بده
خیلی دنبال مثال گشتم ولی چیزی پیدا نکردم متاسفانه
فکر میکنن آدم بده منم درحالی که من فقط دارم حرص چیزایی رو میخورم که اونا باید میخوردن
فکر میکردم معتاد نیستم
تا اینکه یادم افتاد چیزی به اسم خواب وجود داره
از آدمایی که هیچ وقت هیچ ایده ای از خودشون ندارن بدم میاد
منتظرن ببینن تو چه کتابی میخری اونام برن بخرن
تو موهاتو چه رنگی کردی اونام برن بکنن
تو چه لباسی پوشیدی اونام برن بپوشن
یه لحظه وایسا دیگه اه
•روزگارِ باتلاقیِ کرمیت•
مغزتم مثل قدته زیر میزان طبیعی
بخدا یه روزی اینو واسش میفرستم
مغزتو از آکبندی در بیااااررررر
+ جمله ای که سعی دارم با نگاه کردن به تخم چشمای اون یه نفر بهش بگم