10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏠 #پنجره | حضور مردم عزادار در جوار مقتل رهبر شهید انقلاب؛ خیابان کشوردوست. ۱۴۰۵/۲/۵
🏴 #بعثت_خون
💻 Farsi.khamenei.ir
💗به مناسبت ولادت امام رضا(ع) و به یاد رهبر شهید انقلاب رضواناللهعلیه
🌷«اجتماع امامرضاییها در رواق کشوردوست»
⏰سهشنبه ۸ اردیبهشت، ساعت ۲۱
🔹️خیابان جمهوری اسلامی، تقاطع کشوردوست
💻 @Keshvardust_ir
🌷 هماکنون؛ حضور شبانگاهی مردم عزادار در جوار مقتل حضرت آیتالله العظمی امام سیّدعلی حسینی خامنهای قدساللهنفسهالزکیه؛ خیابان کشوردوست. ۱۴۰۵/۲/۷
💻 @Keshvardust_ir
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏠 #پنجره | حضور مردم عزادار در جوار مقتل رهبر شهید انقلاب؛ خیابان کشوردوست. ۱۴۰۵/۲/۶
#بعثت_خون
💻 @Keshvardust_ir
❤️ #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | خیلی دوستت دارم
🔹 همهچیز قرار است شما را به خاطرِ من بیاورد. حتی همین ماژیک مشکی! گوشی که زنگ خورد، ٠٢١ افتاد روی نمایشگر. بادمجان سرخ میکردم، انگشت کشیدم روی صفحه. صدا پیچید در گوشم: «از حوزههنری تهران تماس میگیرم!»
🔹 مرد پشت خط شروع کرد به صحبت، نامم را پرسید، کد ملی و شهر محل سکونتم را. زانوهایم لرزید، نوک انگشتهایم قندیل بست، قلبم خواست بیفتد روی گلیم آشپزخانه. تماس قطع شد. گوشی را گذاشتم روی اپن، بادمجانها جزغاله شده بودند. شعله را خاموش کردم و دویدم سمت دفتر و خودکارم. دور یکی از شعرها را با همین ماژیک مشکی خط کشیدم. روسری سرمهام را انداختم روی سر. ایستادم مقابلِ آینه و خواندم: «اگر یک لحظه در جانم هوس بود/به غیر از عشق این خاک مقدس...» لبم را به دندان گرفتم؛ گونههایم شده بود رنگ گلانار. تا ١۵ رمضان خیلی نمانده بود!
🔹 حالا اینجا هستم آسیدعلی آقا! روسری سرمهای پوشیدهام، ماژیک مشکی دست گرفتهام، قرار بود مقابلتان شعر بخوانم؛ قرار نبود این مدلی بیایم بیت... من خیلی دوستت دارم آسیدعلی آقا!
📝 فاطمه دولتی
💻 @Keshvardust_ir
❤️ #دختران_کشوردوست | یک متر و بیست سانت اعتقاد
✏️باران امان نمیداد. پناه بردم زیر بالکن یکی از خانهها. کنار دستم دختری پنج، شش ساله گریه میکرد و به مادرش میگفت: «بگرد کیفتو شاید بود.» موهای خرمایی و نرمش دور شانه ریخته بود. مادرش کلافه گفت: «نیست، نیاوردم.» پدرش گفت: «همینطوری بریم تو جمعیت اشکالی نداره» قصه برایم جالب شد. گوشهایم را تیز کردم تا از ماجرا سر در بیاورم. فکر کردم لابد سربندی، پرچمی چیزی میخواهد. مادر از گشتن خسته شد. دختر بالا و پایین میپرید و میگفت: «نمیخوام. باید روسری داشته باشم.»
✏️ ناخودآگاه خنده نشست روی لبهام. به نسلی فکر کردم که این شبها دارد قد میکشد و رشد میکند. به ارزشهایی فکر کردم که توی جانشان ریشه میزند. این روزها لازم نیست برای یاددادن به بچهها صغری و کبرا بچینیم. خودشان با تماشا همهچیز را یاد میگیرند. ما بعدها با خیال راحت ایرانمان را دست این نسل خواهیم داد.
📝 زهرا رشیدی
💻 @Keshvardust_ir