💗چهل شب تا حلالیت
🖼مجموعهروایت #از_قلب_کشوردوست
✏️ رواق کشوردوست هنوز مهمانی نداشت؛ فقط ما بودیم. من و یک خانم جوان که سرش را با چفیه بسته بود و هر قدمی که برمیداشت، صدای گریهاش بلندتر میشد. ماتش شده بودم و فقط نگاه میکردم. وقتی به جایگاه رسید، خودش را روی زیلوهای سفیدآبی انداخت و با شیون گفت: «منو ببخش که الان میام. کاش قبلاً میاومدم. وقتی بودی میاومدم. حلالم کن.» با دست روی پاهایش میزد و به عکس آقا نگاه میکرد.
✏️ گوشهای ایستادم تا آرام شد و سر صحبت را باز کردم. میگفت بعد از شهادت رهبر حجاب گذاشته و پرچمدار میدان ولیعصر شده. شبهایی که کسی نیست، خودش پرچم را نگه میدارد.
✏️ بعد از شهادت آقای شهید نذر کرده بود ۴۰ شب به رواق کشوردوست بیاید تا آقا حلالش کند. شب سیوهشتم، پیام امام سیدمجتبی را شنیده بود که فرموده بودند: «آقا همه را دوست دارد و همه را حلال کرده است.» میگفت: «جوابم رو گرفتم. از اون روز خودم رو دختر آقا میدونم.»
📩 روایتهای رسانه ریحانه از رواق کشوردوست، هفتم آبان ١۴٠۵، شماره ۱۳۰
💻 @Keshvardust_ir
💗 #روایت | دیر شناختمش
✏️ مدال نقرهی جغرافیا دارد. میگوید فقط یک بار آقا را در دیدار عمومی دیده بوده. نتوانسته بود مدالش را به ایشان اهدا کند.
✏️ «نتونستم از حضورشون استفاده کنم؛ از حضور معنویشون استفاده نکردم. من دیر شناختمشون. خیلی دیر. بعد شهادتشون تلنگر عجیبی بهم خورد. گفتم تا الان کاری نکردی، اما از اینجا به بعد رو نباید دست رو دست بگذارم. آقا روی بالا بردن جایگاه علمی کشور تأکید داشتن. ما همین کار رو باید بکنیم.»
✏️ از نیمرخ دارم میبینمش. نمیتوانم نگاهش را رصد کنم و ببینم به کجا میرسد. من ساکتم و او خودش رشتهی حرف را به دست گرفته: «با اینکه رتبهام خیلی خوب بود، اما رفتم دانشگاه فرهنگیان تا دبیر بشم؛ چون تربیت نسل جوان رو دوست داشتم و این دغدغهی آقا بود. نمیخوام دیگه غصه بخورم. دوست دارم همونجور که آقا میخواست، غصه رو به حماسه تبدیل کنم؛ به حرکت تبدیل کنم. اینجوری آقا هم از ما راضی میشن.» روبهرویمان، در دوردست، تصویری از آقاست که دارد مستقیم با لبخند به ما نگاه میکند.
👈راوی: ریحانه سودی
📩 #از_قلب_کشوردوست خردهروایتهای رسانه ریحانه از مراسم تجلیل از مدالآوران علمی و ورزشی در رواق کشوردوست، ۱۴۰۵/۰۸/۰۴
🖥 @Keshvardust_ir
💗برای لبخند آقا
🖼مجموعهروایت #از_قلب_کشوردوست
✏️ میگفت: «جوانتر و کمسنتر که بودم، چندان در قیدوبند پوشش کامل نبودم. یه روز گذرم به بهشت زهرا افتاد. به همسرم گفتم: بریم قطعهی شهدا، میگن جای قشنگیه! رفتیم و کنار مزار شهیدی نشستیم. اسم شهید رو خوندم؛ نوید صفری. از اون روز، نوید صفری شد دوست شهیدم.
✏️ یه شب توی خواب، شهید نوید بهم گفت: فرزانه، میدونی منتظرت بودم؟ پرسیدم: یعنی قراره بمیرم؟ گفت: نه، یه کادو برات گرفتیم. از کی منتظریم بیای بگیری! اون هدیه، سه تا ساق دست خوشگل بود. بعد از اون خواب، به روسریام گیره زدم، آستین لباسم رو بلند کردم و ساق دست پوشیدم.
✏️ حالا توی رواق کشوردوست نشستم و به آقا قول میدم که برای رضای خدا و بهخاطر خوشحالی رهبر شهید، فرزند دیگهای به دنیا بیارم. از نظر پزشکی، بارداری برام خطرناکه. میترسم حالم مثل بارداری اولم بد بشه، اما توکل کردم و امیدم به خداست.»
✏️ به او میگویم: «آقا دعات میکنه.» لبخند میزند و سرش را به تأیید تکان میدهد. میداند هیچچیز مثل فرزندآوری، آقا را خوشحال نمیکرد.
📩 روایتهای رسانه ریحانه از رواق کشوردوست، هفتم آبان ١۴٠۵، شماره ۱۳۱
💻 @Keshvardust_ir
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏠 #پنجره ای به حال و هوای رواق کشوردوست در شبجمعهای که گذشت... (۱۴۰۵/۸/۷)
❤️ «رسانه کشوردوست» به مرور تولیدات تصویری، روایتها و موارد ارسالی شما را در طول هفته منتشر خواهد کرد.
💻 @Keshvardust_ir
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا