💗برای لبخند آقا
🖼مجموعهروایت #از_قلب_کشوردوست
✏️ میگفت: «جوانتر و کمسنتر که بودم، چندان در قیدوبند پوشش کامل نبودم. یه روز گذرم به بهشت زهرا افتاد. به همسرم گفتم: بریم قطعهی شهدا، میگن جای قشنگیه! رفتیم و کنار مزار شهیدی نشستیم. اسم شهید رو خوندم؛ نوید صفری. از اون روز، نوید صفری شد دوست شهیدم.
✏️ یه شب توی خواب، شهید نوید بهم گفت: فرزانه، میدونی منتظرت بودم؟ پرسیدم: یعنی قراره بمیرم؟ گفت: نه، یه کادو برات گرفتیم. از کی منتظریم بیای بگیری! اون هدیه، سه تا ساق دست خوشگل بود. بعد از اون خواب، به روسریام گیره زدم، آستین لباسم رو بلند کردم و ساق دست پوشیدم.
✏️ حالا توی رواق کشوردوست نشستم و به آقا قول میدم که برای رضای خدا و بهخاطر خوشحالی رهبر شهید، فرزند دیگهای به دنیا بیارم. از نظر پزشکی، بارداری برام خطرناکه. میترسم حالم مثل بارداری اولم بد بشه، اما توکل کردم و امیدم به خداست.»
✏️ به او میگویم: «آقا دعات میکنه.» لبخند میزند و سرش را به تأیید تکان میدهد. میداند هیچچیز مثل فرزندآوری، آقا را خوشحال نمیکرد.
📩 روایتهای رسانه ریحانه از رواق کشوردوست، هفتم آبان ١۴٠۵، شماره ۱۳۱
💻 @Keshvardust_ir
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏠 #پنجره ای به حال و هوای رواق کشوردوست در شبجمعهای که گذشت... (۱۴۰۵/۸/۷)
❤️ «رسانه کشوردوست» به مرور تولیدات تصویری، روایتها و موارد ارسالی شما را در طول هفته منتشر خواهد کرد.
💻 @Keshvardust_ir
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا