🔴هواپیمایی امارات با صدور اطلاعیهای در وبگاه رسمی خود اعلام کرد که از فردا، پروازها به ایران را از سر خواهد گرفت.
#ایران
#وعده_صادق
#مرگ_بر_اسرائیل
#مرگ_بر_آمریکا
کانال خبری-تحلیلی نحن عمار
╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮
@Keynoo
╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯
ادامه حوادث ناشناخته اختلالات برقی در سرزمین های اشغالی
🔹 انفجار و آتشسوزی تجهیزات توزیع برق فشار قوی و قطعی گسترده برق در استانهای جنوب و اورشلیم (قدس اشغالی) باعث ایجاد وحشت در بین شهرکنشینان شد.
🔹 خبرگزاریهای محلی و رادیو مرکزی اورشلیم متعلق به رژیم صهیونیستی در خبری اعلام کردند به دلیل نقص فنی قطع برقهای گستردهای مناطق وسیعی از شهر اورشلیم (قدس اشغالی) را در هفته گذشته در بر گرفته و تا ظهر امروز نیز ادامه داشته است.
🔹 همچنین شرکت برق رژیم صهیونیستی اعلام کرد در نیروگاه برق منطقه سدوم به علت ناشناختهای، چندین ترافسفورماتور این مرکز دچار انفجار و آتش سوزی شده که همین امر باعث اخلال در برق رسانی به این منطقه تا این لحظه گردیده است.
🔹 شرکت برق رژیم صهیونیستی نیز در پاسخ به این اخبار اعلام کرد تا به این لحظه دلیل روشنی برای وقوع این حوادث یافت نشده اما کارشناسان به دنبال راهحلی هستند تا بتوانند در سریعترین زمان به مقابله و پیشگیری از اختلالات و مشکلاتی این چنینی بپردازند.
#ایران
#وعده_صادق
#مرگ_بر_اسرائیل
#مرگ_بر_آمریکا
کانال خبری-تحلیلی نحن عمار
╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮
@Keynoo
╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯
آغاز عقب نشینی نیروهای جولانی از سویدا
🔹 برخی منابع خبری از آغاز عقب نشینی نیروهای منتسب به حکومت احمد الشرع از استان جنوبی سویدا خبر می دهند.
#مرگ_بر_اسرائیل
#مرگ_بر_آمریکا
کانال خبری-تحلیلی نحن عمار
╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮
@Keynoo
╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯
إِنَّ مَعِيَ رَبّي
▪️ نقش انگشتری رهبر انقلاب در دیدار امروز
رهبر انقلاب اسلامی:
🔹 جمهوری اسلامی با اتّکاء به قدرت الهی و با باور کردن قدرت حضور مردم، از هیچ قدرتی در دنیا هراس ندارد.
🔹 اگر کسی به تقلید از روحیّههای ضعیف بنیاسرائیل میگوید که «اِنّا لَمُدرَکون» -حالا به ما میرسند و پدر ما را در میآورند- ما هم به تقلید از حضرت موسی عرض میکنیم که «کَلّا اِنَّ مَعِیَ رَبّی سَیَهدین».
#ایران
#وعده_صادق
#مرگ_بر_اسرائیل
#مرگ_بر_آمریکا
کانال خبری-تحلیلی نحن عمار
╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮
@Keynoo
╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯
🔴منابع خبری از حمله رژیم صهیونیستی به مقر تیپ 107 ارتش جولانی در حومه جبله خبر داد
#مرگ_بر_اسرائیل
#مرگ_بر_آمریکا
کانال خبری-تحلیلی نحن عمار
╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮
@Keynoo
╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯
🔴شنیده شدن صدای انفجار در اربیل عراق
🔸منابع خبری از شنیده شدن صدای انفجاری در استان اربیل عراق خبر دادند.
#مرگ_بر_اسرائیل
#مرگ_بر_آمریکا
کانال خبری-تحلیلی نحن عمار
╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮
@Keynoo
╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار
#ماندلای ایران قسمتصدوسیزده: فصل نهم، همه عصبی و افسرده بودند. ******************** نامههایب هم ک
#ماندلای ایران
قسمت صدوچهارده:
فصل نهم،
چرا چیزی نگفتی؟
*********************
گفت:(( گفتنش فقط شما را ناراحت میکرد. الان هم نمیخواستم بگویم،اما دلم داشت از غصه میترکید.
نمیتوانستم حرف نزنم.
تو بگو چهکار کنم؟
بعد از ده سال دوری برگردم ایران و به خانوادهام،به زن و بچههایم بگویم:(( سلام،من سرطان دارم؟
کی هزینه دوا و درمان مرا میدهد؟
چه کسی حاضر است از من پرستاری کند؟))
دلداریاش دادم و گفتم:(( توی مملکت خودمان دکترهای خوبی داریم. خدا را چه دیدی،شاید درمانی چیزی برای بیماریات پیدا شد.))
((بچه گول میزنی لطفالله.کدام دوا،کدام درمان؟))
((ناامیدی کفر است.))
(( ناامید نیستم،از مردن هم نمیترسم،اما از روی زن و بچهام شرمندهام.ده سال نبودهام لطفالله میفهمی؟
عمریست.
ده سال نبودهام،ده سال پدرم خرجی داده،برادرم سرپرستی کرده،خواهرم کمک داده،حالا منتظرند برگردم و جبران کنم.....
اما...))
به گریه افتاد.
من هم گریه کردم.
بچههای آسایشگاه هم دور ما حلقه زدند و گریه کردند.
در همین حال،ارشد اردوگاه در را باز کرد،ما را که دید،دهانش بی حرکت ماند،چشمهایش گشاد شد و دو قدم به عقب برداشت و گفت:(( مُرد؟))
پرسیدم:(( کی؟))
(( حافظی.))
((نه بابا،مگر نمیبینی مثل شاخ شمشاد اینجا نشسته.))
((پس برای چی دورش حلقه زدهاید و گریه میکنید؟))
((بماند.چی شده چرا اینقدر ذوقزدهای؟))
(( حدس بزنید.))
((نوبت آزادی ماست؟))
((آنکه بلاخره میرسد.))
(( خودت بگو برادر راحتمان کن.))
((یک خبر خوش دارم،آنقدر خوش که ممکن است از خوشی جانتان در بیاید.))
همهی چشمها به دهن ارشد اردوگاه دوخته شد.
با خودم گفتم نوبت مبادله ماست،میخواهد اذیت کند،اما دستش را بالا برد و با صدای بلند داد زد:(( یا حسین))
بچهها بیاختیار جوابش را دادند.
گفت:(( فردا همه دعوت بنده زیارت سیدالشهدا.))
بچهها با شنیدن این خبر همدیگر را در آغوش کشیدند و گریه کردند.
وقتی فهمیدم که قرار است برویم زیارت امام حسین،به یاد پدرم افتادم.
چقدر دلش میخواست پولی چیزی دستش را بگیرد،برود زیارت امام که نگرفت.
یک ساعت بعد صدای بگو بخند حافظی سالن آسایشگاه را پر کرد هیچوقت او را به این سرحالی ندیده بودم.
ساعت چهار عصر قرار بود برویم زیارت.
حافظی مرتب ساعتش را نگاه میکرد.
دور سالن راه میرفت و با خودش حرف میزد.
چشم دیدن بهرامی را نداشت،حالا نشسته بود و برایش لطیفه تعریف میکرد.
توی اتوبوس حرف این قضیه ره پیش کشیدم و سرصحبت را با او باز کردم:
((حافظی چی شده،کبکت خروس میخواند؟))
((امام مرا شفا میدهد،مطمئنم،به دلم افتاده سالم برمیگردم ایران.))
خیلی روحیه گرفته بود،روی صندلی شق و رق نشسته بود و عمیق نفش میکشید.
یکبار بیرون را نگاه میکرد،یکبار داخل اتوبوس را.
من هم لم دادم روی صندلی.
میخواستم سیگاری روشن کنم،نکردم.
حیفم میآمد این مسیر را با اینجور چیزها طی کنم.
مسیر خیلی شلوغ بود،انگار نه انگار عصر جمعه شده و مردم باید استراحت کنند.
همه با سرعت در رفت و آمد بودند.
سرم درد گرفته بود،از سوزش معده یادم افتاد که از صبح هیچی نخوردهام.
راننده نوار ترانه گذاشت،صدایش را نمیشناختم.
زدم به پهلوی حافظی و گفتم نوحه بخوان.
صدای خوبی داشت.
صدایش را صاف کرد و نوحه خواند.
راننده با صدای نوحهخوانی و سینهزنی بچهها یک جورهایی شرمنده شد و ضبط را خاموش کرد.
حرم آقا که نمایان شد،صدای گریهها بلند شد.
بعضیها ضجه میزدند.
اتوبوس که ایستاد،کنترل بچهها برای عراقیها سخت شد.
توی حرم بودیم.
آمده بودیم پابوس آقا امام حسین(ع)، نه خواب نبودم،بیدار بودم.
سر از پا نمیشناختم.
تایپیست : کوثربانو
کانال خبری-تحلیلی نحن عمار
╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮
@Keynoo
╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯
#ماندلای ایران
قسمت صدوپانزده:
فصل نهم،
سر از پا نمیشناختم.
****************************
توی شلوغی حرم،من و حافظی همدیگر را بغل کرده بودیم و گریه میکردیم.
دستم که به ضریح آقا رسید،دوباره یادم افتاد به پدر.
به خندهها و گریههایش پای پردهخوانی امام حسین(ع).
سرم را آرام میکوبیدم به ضریح ،چیزی برای گفتن نداشتم.
فقط تکرار میکردم:(( قربان شما یا حسین(ع) و گریه میکردم.
به سمت بارگاه حضرت ابوالفضل که حرکت کردیم،زانوهایم میلرزید.
پا سست کردم،تمام تنم خیس عرق شد.
مثل کسی شده بودم که پاهایش را با طناب محکم بسته باشند.
به سختی قدم برمیداشتم.
بعضیها گریه میکردند و به سر و سینه میکوبیدند،اما من زبانم بند آمده و چشمهایم خشک شده بود،نمیدانستم باید چهکار کنم.
فقط میلرزیدم.
حافظی هنوز داشت گریه میکرد.
از توی جیبش یک دستمال دیگر درآورد و صورتش را که متورم و قرمز و خیس اشک بود پاک کرد.
از وسط جمعیت،مرد کوتاهقدی راهش را باز کرد و آمد به طرفم و گفت:(( مرا میشناسی؟))
حوصلهی جواب دادن نداشتم:((نه))
(( بابا منم،چاه شماره شش دهلران،یادت آمد؟))
بغلم کرد و انگار بهانه تازهای برای گریه کردن پیدا کرده باشد،هایوهای اشک میریخت.
زیارت تمام شد،ولی حسرت یک نماز در حرم آقا امام حسین(ع) به دلمان ماند،بعثیها نگذاشتند.
روز یکشنبه اول شهریورماه ۱۳۶۹ نوبت آزادی ماهم رسید و همراه افرادی از گروههای دیگر سوار اوتوبوس شدیم.
من آخرین نفری بودم که سوار شدم.
بالا که رفتم برای لحظهای چهرهی خودم را در آیینهی جلوی اتوبوس نگاه کردم،خودم بودم.
از ده سال شکنجه جز چند خط و چین و چروک چیزی دیده نمیشد.
هنوز خوشتیپ بودم.
با خودم گفتم:(( خدا را شکر لااقل شهربانو با دیدن چهرهام وحشت نمیکند.))
تا لب مرز باورمان نمیشد که قرار است مبادلهای صورت گیرد و ما آزاد شویم.
نگرانی در چهره بچهها موج میزد.
ما جزو گروههایی بودیم که خیلی دیر برای مبادله صدایمان کردند.
فکر کنم آخرین گروه اردوگاه رمادی بودیم که به مرکز تجمع،یعنی مرکز هماهنگی تبادل اسرا برده شدیم.
میترسیدیم بین راه پشیمان شوند.
صدای کسی در نمیآمد،کسی نمیخواست در این لحظات مهم و سرنوشتساز بهانهای دست عراقیها بدهد.
سرانجام از مرز گذشتیم.
چه شور و حالی داشت.
مثل پرندهای بودم که بعد از سالها از قفس رهایی یافته.
گیج بودم.
جمعیت اطراف اتوبوس را میدیدم که ابراز علاقه میکردند،ولی باور نداشتم.
فکر میکردم دارم خواب میبینم.
بچهها آنقدر خوشحال بودند و از خودشان بیخود شده بودند که از سر و کول هم بالا میرفتند،صندلی عوض میکردند و برای مردم دست تکان میدادند.
معینِ استان خوزستان در ماجرای آزادی اسرا استان اصفهان بود.
با هواپیما از تهران به اصفهان منتقل شدیم و از آنجا بعد از سه روز به سمت اهواز پرواز کردیم.
در فردوگاه به من خبر دادند که خانواده و تعدادی از اقوام آمدهاند.اما در سالن انتظار،هرچه اصرار کردم نگذاشتند آنها را ببینم.
بعد از انجام تشریفات سوار اتوبوس شدیم.
بستگان در روستای(( مربچه)) پنج کیلومتری شهرستان رامهرمز مرا از اتوبوس پیاده کردند و با ساز و دهل تا شهر مشایعت کردند.
وقتی فرزندانم را در آغوش گرفتم اشک امانم نداد.
خیلی گریه کردم.
همه شاد بودند و ابراز احساسات میکردند.
تا نیمههای شب خانه شلوغ بود و شادمانی میکردند.
مادر در میان جمعیت نبود،از کسی نپرسیدم چرا؟
میدانستم که او را دیگر نخواهم دید.
وقتی زندان بودم پدرم رفت و در دوران اسارت هم مادر را از دست داده بودم.
گفتم:(( خدایا مرا ببخش! فرزند خوبی برای آنها نبودم.آنهارا عذاب دادم.))
در اولین فرصت رفتم قبرستان و ساعتها با مادرم درد دل کردم.
|| پایان فصل نهم ||
تایپیست : کوثربانو
کانال خبری-تحلیلی نحن عمار
╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮
@Keynoo
╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯
🔰دورهمی بانوان انقلابی
✴️ گروه سیاسی عماریون گفتمان محور بوده و ضمن پرداختن به مسائل سیاسی روز ، به شبهات و پرسش های شما نیز در حد توان پاسخ داده می شود...
✳️ با افتخار از شما دعوتمی کنیم به گروه سیاسی عماریون بپیوندید...
♨️گروه سیاسی عماریون👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3092382450C2d7052bf99
🚨بازهم انفجار در اربیل عراق برای چندمین شب پی در پی
#مرگ_بر_اسرائیل
#مرگ_بر_آمریکا
کانال خبری-تحلیلی نحن عمار
╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮
@Keynoo
╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯