🇵🇸خانواده منتظران ⚜🇮🇷
بسم الله الرحمن الرحیم #رمان_دا #قسمت_صد_و_سی_دو: پرسید: دوره امداد گری دیدی؟ گفتم :نه چه دوره ا
بسم الله الرحمن الرحیم
#رمان_دا
#قسمت_صد_و_سی_سه:
همان طوری که کار می کردم چشمم به در بود.اگر مجروحی آوردند بروم توی درمانگاه یا اگر کسی چیزی می خواست به او بدهم.پلو که دم کشید,شروع کردیم به کشیدن غذا.اول بذای کسانی که در خطوط می جنگیدند,توی ظرف های یکبار مصرف یا کیسه های نایلونی و نهایتا قابلمه های بزرگ غذا می ریختند.ظرف های یکبار مصرف را از باشگاه های شرکت نفت آبادان آورده بودند.موقع کار حاج آقا محمدی,حاج آقا نوری و روحانی دیگری که پوست آفتاب سوخته و موهای جو گندمی داشت و با سنی حدود پنجاه سال خیلی قبراق و سرحال به نظر می رسید,ذکر صلوات می گفتند و همه کسانی که دور دیگ بودند,بلند صلوات می فرستادند.این روحانی که اسمش یادم نمانده وقتی فهمید من از ساداتم و پدرم هم شهید شده
خیلی احترامم می کرد.
وقتی ظرف های غذا را توی یکی,دو تا وانت گذاشتند تا به خط ببرند,یکدفعه تصمیم گرفتم بروم خط.این چند روزه همه اش فکرش را کرده بودم.طوری که رفتن به خط آرزویم شده بود.تصویر گنگی از آنجا داشتم.قبلا پلیس راه را ابتدای جاده خرمشهر_اهواز دیده بودم.از خودم می پرسیدم:آنجا که هیچ مانعی برای پناه گرفتن ندارد.پس بچه ها توی آن دشت چه طور می جنگند.عراقی ها تانک دارند,اما بچه ها چی؟توی سنتاپ,راه آهن و بندر امکان پناه گرفتن پشت دیوارها,ساختمان ها یا وسایل و ادوات بندر هست اما پلیس راه نه.طبق خبرهایی که مدافعین از خط می آوردند و توی دهان ها می چرخید مجروح ها به خاطر یک خونریزی ساده از بین می رفتند.یا مجروح ها می گفتند:کاش امدادگر ها توی خط بودند یا این وسایل پزشکی توی خط بود.وقتی می شنیدم توی خط نیرو کم است,از بودن آن عده که در مسجد و خیابان ها مانده بودند,تعجب می کردم.می گفتم:شاید بلد نیستند بجنگند.بعد جواب می دادم با چوب و چماق هم که شده باید جلوی دشمن ایستاد.
دیگر معطل نکردم.رفتم جلو و به کسانی که دور وانت آماده رفتن بودند,گفتم:برادر ها دارید می رید خط؟گفتند:آره.
گفتم:منم می تونم با شما بیام خط.
گفتند:نمی شه.
پرسیدم:چرا؟چرا نمی شه؟
گفتند:ما داریم می ریم خط غذا توزیع کنیم.نمی ریم که بجنگیم.
گفتم:خب منم می خوام بیام غذا توزیع کنم.
گفتند:ما هستیم.نیازی به اومدن شما نیست.
گفتم:من از صبح.دارم کمک می کنم غذا آماده بشه.حالا دلم می خواد خودم برسونم دست برادرها.
گفتند:اونجا خطرناکه.توپ و تانک داره کار می کنه.
گفتم:اگر برای من خطر داره برای شما هم داره.چه فرقی می کنه؟
وقتی دیدند هر چه می گویند من یک جوابی می دهم,دیگر چیزی نگفتند.احساس کردم کوتاه آمده اند.ماشین داشت راه می افتاد که پریدم بالا.وانت ها با هم از جلوی مسجد راه افتادند و کمی جلوتر هر کدام به سمتی رفتند.وانتی که من سوارش بودم به سمت فلکه راه آهن در حرکت بود.راننده با سرعت می راند و باد چادرم را می برد.به سختی چادرم را کنترل کردم پ با یکی,دو تا از برادر ها ظرف های خورشت قیمه را که روغنش توی دست اندازها لب پر نی زد و بیرون می ریخت,نگه داشتیم.خیابان ها بر اثر انفجار بمب و خمپاره ها پر از چاله و چوله شده بود.راننده دایما برای فرار از آنها به چپ و راست منحرف می شد و گاه ناگزیر توی دست انداز می افتاد.ما هم همراه ظرف های غذا بالا و پایین می شدیم.هر چه جلوتر می رفتیم,خیابان ها خلوت تر می شد و آثار جنگ توی صورت دیوار ها و خانه ها و حتی دار و درخت ها بیشتر دیده می شد.خیلی از شاخه درخت ها شکسته یا سوخته بودند.سگ و گربه های توی خیابان ها خالی می دویدند و جولان می دادند.حجم آتش رفته رفته سنگین تر می شد .صدای انفجارها که نزدیک می شد راننده کندتر می راند.بالاخره نزدیک فلکه راه آهن ایستاد.اینجا صدای گلوله هایی که بین دو طرف رد و بدل می شد به وضوح به گوش می رسید.
ادامه دارد...
رمان دا/خاطرات سیده زهرا حسینی
خاطره نگار/سیده اعظم حسینی
⭕️ارسال و کپی برداری بدون لینک از نظر شرعی حرام است.⛔️
📩 http://eitaa.com/joinchat/1574174720Cadfb011798