🇵🇸خانواده منتظران ⚜🇮🇷
بسم الله الرحمن الرحیم #رمان_دا #قسمت_صد_و_سی: وسط های کوچه دو تا مجروح به دیواری تکیه داده بودن
بسم الله الرحمن الرحیم
#رمان_دا
#قسمت_صد_و_سی_یک:
برگشتیم مسجد.توی حیاط پنج_شش تا دیگ مسی بزرگ بار بود.اگر درست یادم باشد,اولین غذای گرم پلو خورشت قیمه بود.به خانم هایی که زحمت پخت و پز را کشیده بودند,گفتم:بقیه کارها رو بزارید برای من,ظرف ها رو من می شورم.ظرف ها را شستم و آب کشی کردم.بعد نشستیم نان ها را تکه کردیم تا روی غذاها بگذاریم و توزیع کنیم.کامیونی سر رسید.پشت کامیون کارتن های نان خشک,گونی های پر از لباس و پتو های مستعمل و کنسروبار زده بودند.همگی دور کامیون جمع شدیم.بسته های کامیون را دست به دست می کردیم و توی شبستان مسجد می بردیم.توی یکی از این رفت و آمد هایم در حالی که جعبه ای دستم بود,وارد حیاط شدم و,همان پسر مو مشکی دیروزی که بلرسوت تنش بود دیدم.همانی که اسمش خسرو بود.سلام و علیک کردیم.همزمان یکی از زن هایی که در تخلیه بار کمک می کرد از شبستان مسجد بیرون آمد.او را یکی,دو بار توی این چند روز دیده بودم.خیلی خوش اخلاق و خوش برخورد بود.روزها توی کارهای مسجد کمک می کرد و شب ها به خانه شان می رفت.چهره اش مرا یاد یکی از اقواممان می انداخت.زن که دید با خسرو سلام و علیک کردم,با خنده گفت:این پسر منه.اسمش خسروست.مثل اینکه شما همدیگر رو می شناسید.
خسرو گفت:آره مامان می شناسیم.این خواهر حسینی یه,زینب زمانه.می دونی این با دست های خودش باباش رو دفن کرده.باورت میشه؟ مثلا فکر کن من با دست های خودم بابام رو دفن کنم.
یک دفعه مادرش حالش عوض شد و دادش در آمد که:خسرو بگو خدا نکنه,اسم بابات رو می یاری.
خسرو با لهجه خاصی گفت:سی کن مادر ما رو.من می گم این باباش شهیث شده,دفنش کرده,این میگه بگو خدا نکنه.
کار تخلیه بار خیلی زود تمام شد.سر آقای نجار_مسوول درمانگاه _را خت دیدم.فرصت را غنیمت شمردم.دوست داشتم من هم کار پزشکی انجام بدهم.می خواستم هر طور شده بروم خط.نمی دانستم آقای نجار این فرصت را به من می دهد یا نه.هنوز او را خوب نمی شناختم.حدود سی سال سن داشت.قدش متوسط,پوستش تیره و موهایش فر بود.
تیزی نگاهش در کنار سبیلی که داشت در ابتدا کمی او را جدب نشان می داد.
با اینکه اسمش خلیل نجار بود ولی به دختر ها گفته بود مرا خلیلی صدا بزنید.دل به دریا زدم و رفتم جلو.زهره و اشرف فرهادی کنار آقای نجار بودند.او داشت برایشان حرف می زد.سلام کردم.آقای نجار جواب داد.دخترها گفتند:این خواهر حسینی یه که براتون تعریفش رو کردیم.فهمیدم جریان شهادت بابا را برایش گفته اند.خیلی مؤدبانه و با احترام گفت:معمولا این جور وقت ها شماها به هم تبریک میگید.ولی من به شما تسلیت می گم.وقتی خانم ها درباره شما صحبت کردند برایم هم جالب و هم عجیب بود که یک دختر خودش پدرش را به خاک بسپارد.فکر می کردم بزرگتر از اینا باشی.سن و سالت بیشتر از اینها باشه.
تشکر کردم و گفتم:من دوست دارم اینجا با شما همکاری کنم ولی هیچ ماری بلد نیستم اما می تونم زود یاد بگیرم.
ادامه دارد...
رمان دا/خاطرات سیده زهرا حسینی
خاطره نگار/سیده اعظم حسینی
⭕️ارسال و کپی برداری بدون لینک از نظر شرعی حرام است.⛔️
📩 http://eitaa.com/joinchat/1574174720Cadfb011798