eitaa logo
🇵🇸خانواده منتظران ⚜🇮🇷
988 دنبال‌کننده
11.2هزار عکس
6.3هزار ویدیو
426 فایل
❁﷽❁ 🌹وأن یَکادُالذینَ کفرولَیزلِقونَکَ بِأبصارِهِم لَمّاسَمِعوالذِکرَوَیَقولونَ إنَّهُ لَمجنونُ وَماهوَالاذِکرُللعالَمین🌹 . 🔹یه دورهمی #آخرالزمانی و #بهشتی همراه با خانواده منتظران❤ 🔹ارتباط🔻 @Sh2Barazandeh
مشاهده در ایتا
دانلود
🇵🇸خانواده منتظران ⚜🇮🇷
بسم الله الرحمن الرحیم #رمان_دا #قسمت_هفتاد_و_یکم: یک بار که بیدار شدم,احساس کردم نمی توانم نفس
بسم الله الرحمن الرحیم : حالا که به نور آن ماه و ستاره ها نیاز داشتم ,تکه های پراکنده ابرها آن را از من دریغ می کردند.به طرف پیکر شهدا رفتم.مریم خانم سر شب توی حرف هایش گفته بود؛فقط سگ ها نیستند.ممکنه جک و حانور دیگه ای هم سراغ جنازه ها بیایند.نمی خواستم حالا که اینجا مانده ام ,حضورم بی ثمر باشد پ فردا ببینم آسیبی به جنازه ها رسیده.از طرفی خوف عجیبی توی دلم بود.به ذهنم می رسید,نکند یکی از اینها که اینجا دراز به دراز خوابیده اند از جا بلند شود.آن وقت من چه کار می کردم.شنیده بودم؛بعضی کشته ها را که به سردخانه برده اند بعد از چند ساعت علایم حیاتی شان برگشته و معلوم شده تا قبل از این در اغماء بوده اند و به اشتباه آن ها را سردخانه برده اند.به خاطر همین ,سپرده بودند قبل از آوردن شهیدی به جنت آباد یا سردخانه اول حکم مرگش را بع تایید بیمارستان برسانند.این توهم ها توی تنهایی و تاریکی همراه با ذهنیتی که از پیکرهای متلاشی داشتم باعث می شد,دچار دلهره بشوم. با دقت به صداهای دور و برم گوش می کردم.تا صدایی می شنیدم ,می ایستادم.تمام وجودم گوش می شد,بفهمم این صدای چیست صدای سگ ها و انفجار ها از دور به گوش می رسید.بیشتر صدای ناشناخته پ نرموز باد بین شاخه های درخت ها بود که از جا می پراند.برای اینکخ در صورت بروز خطر وسیله ای برای مبارزه داشته باشم به شاخه یکی از درخت ها دست زدم.به ظاهر خشک می آمد ولی به زحمت شاخه را پیچاندم.خیلی سخت کنده شد.شاخ و برگ های اضافی اش را جدا کردم.شاخه را مثل چماغی در دست گرفتم و با خیال راحت تری دور و بر شهدا به گشت زنی ادامه دادم.داشتم فکر می کردمبعضی از این پیکرها این همه مدت اینجا هستند ولی وقتی نگاهشان می کنیم,انگار همین یک ساعت پیش شهید شده اند.یک ذره بوی ناخوشایند توی اینها نیست. در همان حال به آسمان نگاه می کردم.ماه بالای سرم بود.راه که می رفتم احساس می کردم با من می آید.گاه ابر جلویش را می گرفت و تاریکی صد در صد می شد. همان طور که بین شهدا چرخ می زدم,یکهو احساس کردم پایم در چیزی فرو رفت.موهای تنم سیخ شد.جرات نداشتم ,تکان بخورم یا دستم را به طرف پایم ببرم.لیزی و رطوبتی توی پایم حس می کردم که لحظه لحظه بیشتر می شد.با این حال دانه های عرق از پیشانی ام می ریخت.آرام دستم را پایین بردم و به پایم کشیدم.وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده است ,تیره پشتم تا سرم تیر کشید و چهر ستون بدنم لرزید.پایم را در شکم جنازه ای که امعاء و احشایش بیرون ریخته بود,فرو رفته بود.به زحمت پایم را بالا آوردم .سنگین و کرخت شده بود.انگار مال خودم نبود.کشان کشان تا دم تکه زمین خاکی آمدم .پایم را از کفش در آوردم و روی زمین کشیدم.فایده ای نداشت.جورابم را در آوردم.نمی توانستم پایم را تکان چندانی بدهم .با دست خاک بر می داشتم و روی پایم و روی کفشم می ریختم.بعد تا دم اتاق آمدم.آفتابه آب را برداشتم و کناری رفتم.باز و جوراب و کفشم را خاک مال کردم و به تنه درخت زدم.پایم را به لبه جدول کشیدم تا آن رطوبت لزج از بین برود.بعد آهسته آهسته آب ریختم.خاک زیر پایم گل شد.به زحمت توانستم پا و کفش و جورابم را بشویم.آب چندانی نداشتیم و باید به همان قناعت می کردم.بعد رفتم توی اتاق .تمام بدنم لرز داشت. بدجور سردم شده بود.طپش قلبم آن قدر زیاد شده بود که انگار می خواست از قفسه سینه ام بیرون بزند.دراز کشیدم.سعی کردم بخوابم تا این حس بد از فکرم دور شود.ولی خوابم نمی برد.لرزشی که در دلم بود انگار نمی خواست از بین برود.خدا خدا می کردم زودتر صبح شود و این تاریکی از بین برود.مردم بیایند و من از این عذاب وجدان رها شوم. کتاب دا/خاطرات سیده زهرا حسینی ادامه دارد....... 📝اجتماع و دورهمی خانواده منتظران ⭕️ارسال فقط با لینک ارسال و کپی برداری بدون لینک از نظر شرعی حرام بوده و پیگرد الهی دارد.⛔️ 📩 http://eitaa.com/joinchat/1574174720Cadfb011798