منطق بهراستی تزلزلناپذیر است، اما در برابر انسانی که میخواهد زندگی کند، تاب مقاومت ندارد.
پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم
داشتم یک عصر برمیگشتم از عبدالعظیم
از همان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم آرام ، گفتی: مستقیم!
زل زدی در آینه اما مرا نشناختی
این منم که روزگارم کرده با پیری گریم
رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم
بخت بد برنامه موضوعش تغزل بود و عشق
گفت مجری بعد بسم الله الرحمن الرحیم :
یک غزل میخوانم از یک شاعر خوب وجوان
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:
سعی من در سربهزیری بیگمان بیفایده ست
تا تو بوی زلفها را میفرستی با نسیم”
شیشه را پایین کشیدی رند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم میآید از شعر فخیم
موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز :
با تشکر از شما رانندهی خوب و فهیم
گفتم آخر شعر تلخی بود ،با یک پوزخند
گفتی اصلا شعر میفهمید!؟ گفتم : بگذریم
-کاظم بهمنی
بعضی عصرها خانه همان خانه است.
چای همان عطر را دارد. پنجره همانجاست. حتی نور، همانطور روی فرش میافتد.
فقط یک نفر کم است.
و عجیب اینکه، گاهی آن یک نفر خودِ دیروزِ آدم است.
خانه را روح بهاری می دهد
همسر کوشای پیر خوشگلم
او ز من بسیار هم کامل تر است
من تصور کرده بودم کاملم
به ! چه زیبایی که در ذهن وی است
من چنان خرپرده او را حایلم
سبزنا گرد سبو رویانده است
کرده پر گل كلبه ى ناقابلم
گیرد از خاک سیه نور و سرور
پیش خاکش من گچی بی حاصلم
کم زند چنگم به دل از بس وقار
لیکن از جان دوستش دارد دلم
نگاهت میکنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد.