•┈••✾❀🕊❤️🕊❀✾••┈••
#نارینه
#قسمت_اول
موهایم را که از زیر کلاه کاسکت بهم ریخته بود مرتب میکنم، کلید میاندازم و وارد خانه میشوم.
مثل همیشه مادر با دست اشاره میکند:
_فرهاد بدو دستاتو بشور
_بذار برسم.سلام... یعنی شما نمیگفتی نمی شستم؟
عادت همیشگیش است. نمی تواند بدون امر ونهی و تذکر و بکن و نکن زندگی کند.
نفس عمیقی میکشم. من چرا خون خودم را کثیف کنم؟ عادت کرده ام مثل همهی روزهای دیگر.
بعد از شستن دست و عوض کردن لباسم صندلی را میکشم و پشت میز مینشینم.
کتاب را از توی کیفم بیرون می آورم. دست به جلد پارچه گرفته اش میکشم.
اولین صفحه اش را ورق میزنم.
"جانِ دوباره ای به من دادی حسین! من بدون شما هیچم. از امروز عاشقت شدم. و عهد میکنم این کتاب را دست به دست بچرخانم تا همگان بدانند تو فقط برای شیعه ها نیستی. برای همه هستی! حتی منِ ارمنی.
این کتاب را مدیون دوست عزیزم فاطمه هستم.
هرکس این کتاب را خواند و چشم هایش اشکی شد برای همه ی بیمارها دعا کند.
در کلیسای سرکیس برای همه دعا میکنم.
"نارینه"
به اسمش نگاه میکنم. نارینه به چه معنا بود؟ گوشیم را برمیدارم و نامش را در گوگل سرچ میکنم.
نارینه نام دخترانه ی ارمنی به معنای ظریف.
از معنای اسمش میگذرم. صفحات کتاب را ورق میزنم و شروع میکنم به خواندن:
"امام حسین علیه السلام روز سه شنبه هشتم ذی الحجه (روزترویه)سال60هجری از مکه به طرف کوفه حرکت کردند. درحالی که جناب مسلم نائب بزرگوارشان یک روز بعد یعنی روز چهارشنبه درکوفه شهید شدند.
قبل ازحرکت محمدبن حنفیه خدمت حضرت رسید و گفت:
" ای برادر! اهل کوفه همان مردمی هستند که مکرشان نسبت به پدربزرگوار و برادر عالی مقدارتان مشخص گردید. میترسم نسبت به شما هم چنین کنند اگر در مکه بمانید عزیزترین افراد خواهی بود.
حضرت فرمود:" میترسم یزید با ریختن خونم درحرم، حرمت خانه خدا را در هم شکند ونیز فرمود : درخواب، رسول خدا نزدم آمد و فرمود ای حسین به جانب عراق برو زیرا خدا میخواهد تورا کشته ببیند!"
برای لحظه ای خون به مغزم نرسید. مگر میشد کسی این گونه به قتلگاه خود برود؟ خدا می خواهد تو را کشته ببیند. یعنی چه؟
طوری به هم ریختم که کتاب را بستم و دست به سرگرفتم.
مگر میشد؟ مگر میشد کسی با پای خود به قتلگاه برود؟ اگر این خودکشی نیست پس اسمش چیست؟
چنان ذهنم مشوش شده بود که نمی توانستم روی چیز دیگری تمرکز کنم.
ترجیح دادم بخوابم. بخوابم و به هیج چیز فکر نکنم.
•┈••✾❀🕊❤️🕊❀✾••┈••
#هیام
#قسمت_اول
#همسایه_افغانستانیِ_من!
امروز یه کار کوچیک با همسایه مون داشتم که رفتم دم درشون. منو به داخل خونشون دعوت کرد و منم چون دیدم مردی خونشون نیست، با سر پریدم داخل 😜😅 البته بچه هامون داشتن تو پارکینگ باهم بازی میکردن. پسرش همسن محمدطاهاست و بشدت با ادب و با نزاکت!
بنده خدا خیلی تعارفم کرده بود این چند روز که بهمون سر بزن. امروز خلاصه توفیقی شد که برم و این عزیزان رو از نزدیک ببینم.
هرکس در وهله اول این خانواده رو میدید حتی یک درصد احتمال نمیداد که این ها افغان باشند.
نه ظاهر و نه سبک زندگی! اسامی بسیار زیبایی که داشتند هم بیشتر منو تحت تاثیر قرار داد.(از ذکر اسامی اون ها معذورم)
خب برم سر اصل مطلب!
یکی از نکات جالبی که امروز در مصاحبت با این عزیزان دریافتم این بود که از وضعیت خودشان در افغانستان راضی بودند. دختر خانواده که تحصیلکرده بود و ارشد حقوق قضایی داشت و خیلی هم به خودش رسیده بود( مثلا تتو کرده بود، ناخن کاشته بود، و...)
و یک ماهی مهمان مادرش بود و دوباره باید به کابل برمیگشت معتقد بود که با استقرار طالبان امنیت بیشتر شده!
باشنیدن این جمله چشمام از تعجب بیرون زد. گفتم: «چی؟!. مگه میشه طالبان و امنیت؟!🙄😳»
گفت:«صبر کن حالا میگم»
گفتم: «باشه، منتظرم بگو»
گفت:«حالا یه چایی بخور، تعارف نکن»
از اونجایی هم که من اصلا آدم تعارفی نیستم، قشنگ دوتا چایی زدم بر بدن!😁
بریم واسه قسمت بعدی یا کلا تو آمپاس بذارمتون؟!🤨
#هیام
@khoodneviss