🌹﷽🌹
#ناحله_فصلدوم
#پارت_192
خیلی گرفته و ناراحت بودم مامانم برای صدمین بار صدام زد. به ناچار لباس مشکی هام و پوشیدم وهمراهشون رفتم نگاهم به صفحه گوشی بود تا اگر زنگ زد متوجه بشم رفتیم مسجدشون،کنار ریحانه و نرگس نشستم.اوناهم میدونستن که وقتی محمد نیست فاطمه حتی حوصله ی حرف زدن و هم نداره واسه همین فقط یه احوال پرسی مختصر کردیم و دیگه چیزی نپرسیدن.چند دقیقه مونده بود مراسم شروع بشه که یکی از دختر بچه های هیئت که من و میشناخت اومد کنارم و در گوشم گفت: یکی اون بیرون منتظر شماست گفت خیلی واجبه حتما همین الان برین.
بعد تموم شدن حرفش رفت و نشد چیزی بپرسم. با تعجب از جام بلند شدم که ریحانه گفت :چی میخوای آبجی بلند نشو بگو بیارم برات.
_چیزی نمیخوام،باید برم بیرون میام میگم بهت
رفتم بیرون برام سوال شد کیه که با من کار واجبی داره یه خورده تو حیاط مسجد گشتم هرچی به اطراف نگاه کردم آشنایی و ندیدم که منتظر من باشه. گفتم لابد اون دختره من و با یکی دیگه اشتباه گرفته. با این حال از حیاط مسجد بیرون رفتم و به اطراف نگاه کردم. تقریبا شلوغ بود،یه خورده ایستادم و وقتی کسی و ندیدم داشتم بر میگشتم که یکی صدام زد :خانم دهقان فرد
صدای محمد بود. با ذوق برگشتم عقب و دیدم پشت سرم ایستاده لباس چریکیش تنش بود و با چهره ای خندون و چشمایی خسته نگاهم میکرد بدون اینکه چیزی بگم تند تند به سمت ماشینش که تو کوچه پارک شده بود قدم برداشت با نگاه کردن به چهره اش تازه عمق دلتنگیم و درک کرده بودم نشستیم تو ماشین و گفت :سلام خوبی؟
+سلاممم کی رسیدی؟
ماشین و روشن کرد و همونطور که به سمت خونه حرکت میکرد گفت : همین الان
_خدا مرگم بده پس چرا اومدی اینجا ؟
+خدانکنه. اومدم ببینمت خب. نمیدونی چقدر دلم تنگ شده برات.
تا برسیم به خونه چشم ازش برنداشتم. حس میکردم اونقدر دلتنگم که هرچی نگاهش کنم سیر نمیشم رفتیم خونه تا دوش بگیره لباس مشکیش و براش اتو زدم و تو دستم گرفتم خوشحال بودم که مثل همیشه سر حرفش مونده خیلی زود اومد بیرون تا زودتر به مراسم برسیم
+ببخش کشوندمت خونه نذاشتم از مراسم استفاده کنی
_نگران نباش اون زمان که اومدی هنوز شروع نشده بود میرسیم
یه تیشرت مشکی که روش با خط قرمز (عشق علیه السلام) نوشته شده بود تنش کرد و پیراهنش و روش پوشید دوست داشت یه پیراهن بخره که روش یاحسین نوشته باشه،ولی بعد گفت که چون سینه میزنه و روی نوشته اش ضربه میخوره درست نیست،واسه همین به جاش این و خریده بود.
برگشتیمتو ماشین که بریم هیئت یهو یاد ریحانه افتادم و موبایل و از جیبم در آوردم که دیدم ده تا تماس بی پاسخ از مامان،پونزده تا از ریحانه و سه تا از نرگس دارم زدم رو صورتم و گفتم : ای وای محمد یادم رفت بهشون اطلاع بدم ،بیست و هشت بار زنگ زدن
شماره ی ریحانه رو گرفتم که با عصبانیت جواب داد: هیچ معلوم هست تو کجایی؟چرا به گوشیت جواب نمیدی؟ زهرمون ترکید فاطمه ی بیشعور مگه با تو نیستم؟ کجایی؟گفتم لابد مردی داشتیم فکر میکردیم چجوری جواب محمد و بدیم
با تصور قیافه اش خندم گرفته بود محمد که به خاطر صدای بلند ریحانه متوجه حرفاش شده بود موبایل و ازم گرفت و کنار گوشش گذاشت وبه شوخی گفت : ای دختر بی تربیت این چه طرز حرف زدن با خانوم منه؟من نیستم اینجوری مراقبشی؟
.....
+سلام عزیزم. آره برگشتم داریم میایم هیئت خواهرکم من الان پشت فرمونم،اومدم خبرت میکنم افتخار میدم بهت بیای من و ببینی
نمیدونم ریحانه چی گفت ولی محمد یه لبخند زد و گوشی و داد به من رفتار همه عجیب بود. محمد خیلی وقت ها بهش ماموریت میخورد و چند روز پیشمون نبود. اینبار بیست و پنج روز نبود مدت زیادی بود همه حق داشتن براش دلتنگ باشن،ولی بازم حس میکردم رفتارشون عجیبه. مامانم محمد و که دید چند دقیقه بغلش کرد و چندین بار صورتش و بوسید. ریحانه هم با دیدن برادرش یه نفس عمیق کشید و مثل مامان چند دقیقه رفت بغلش گریه اش گرفته بود با اینکه خیلی تعجب کرده بودم چیزی نگفتم از محمد جدا شدیم و رفتیم داخل مسجد.
___
مراسم تموم شده بود نشستیم تو ماشین و داشتیم بر میگشتیم خونه به حرف محمد گوش کردم و وقتایی که نبود رفتم خونه ی بابام ولی هر یک روز در میون میومدم خونه ونیم ساعت میموندم وقتایی که خونه خودم بودم دلتنگیم برای محمد کمتر میشد نگاهم افتاد به دستش که روی فرمون بود یه تسبیح خوشرنگ با دونه های ظریف داشت،اون تسبیح و همیشه دور مچش میبست ولی الان دستش نبود
_تسبیحت کو؟
+یکی از رفقا ازش خوشش اومد دادم بهش
_چرا؟دوستش داشتی که؟...
نویسندگان: فاطمه زهرا درزی
غزاله میرزاپور
❤️🌹 @naheleayn
به نظرتون محمد کجا رفته بوده که اینطوری رفتار می کردن؟
https://harfeto.timefriend.net/16370978011667