چند روز پیش یه سر رفتم پیش محندث، ماشینش رو تو کوچهی دفتر پارک کرده بود، اومد ماشین رو برداره یهو نگهبان گفت آقای مقدم ماشین رو اینجا پارک نکن چند وقت پیش یه موتوری از بچههای همینجا زده به ماشین یکی از بچههای همینجا و به ماشینش کلی خسارت زده و بعدشم موتوریه طلبکار شده از طرف به جای اینکه بدهکار باشه.
ماشینتو نذار الکی شر درست نشه.
من اون لحظه خیلی خودم رو کنترل کردم و سکوت کردم، چرا؟
چون اون موتوری من بودم.😐
قضیه چی بود؟
من موتورم رو جایی پارک کرده بودم که بالا سرش نوشته بود پارکینگ موتورها، کمی اونورتر یه ماشینی دقیقا محل جای پارک موتورها پارک کرده بود.
من رفتم بالا پیش بچهها و یهو اومدن گفتن موتورت افتاده رو این ماشین.
اومدیم پایین یارو به شدت عصبانی و قاطی منم سر ترس و اینطور چیزا گفتم باشه خسارت رو میپردازم قاطی نکن باز یارو داشت سر من غر میزد که من گفتم آقا اینجا نوشته جای پارک موتورها شما نباید اینجا پارک میکردید. گفت نه اینجا منظورش اونجاست، گفتم بابا اینجا تابلو زده، که یهو داد زد آقای فلانی بیا این تابلو رو از اینجا بکن همین الان، اینجا جای پارک ماشین آقای فلانیه(رئیس کل مجموعه).
خلاصه منم حقیقتا از استرس خودمو باختمو گفتم خسارت رو میدم.
بعدش که با محندث مشورت کردم محندث گفت مگه جایی که گذاشته بودی جای بدی بوده؟ گفتم نه، گفت موتورت رو بد پارک کرده بودی؟ گفتم نه، گفت اون جای درست پارک کرده بود؟ گفتم نه. گفت پس دقیقا چرا باید تو خسارت بدی؟ به مسئولین مؤسسه بگید قضیه رو.
خلاصه، ما گفتیم و تهش مسئولین مؤسسه هم گفتن ما اینجا جای پارک اختصاصی برای کسی نداریم و اونجا جای پارک موتورهاست و ایشون اشتباه کرده که جای پارک موتورها پارک کرده.
ایشون به من پیام داد که خسارت شده ۳ میلیون تومن و منم در کمال ادب و احترام وضعیت رو بهش توضیح دادم و عذرخواهی کردم و گفتم ظاهرا من هیچ تقصیری ندارم تو این قضیه، عمدا هم ننداختم موتور رو باد زده انداخته.
بعد گفت به پلیس میگم، گفتم بگید مسئلهای نیست، قرار شد تهش به مسئولین اونجا هم زنگ بزنه.
وقتی دید دستش به هیچ جا بند نشد گفت این خسارتمه خواستی بده نخواستی هم مدیونی و ازت نمیگذرم و این حرفها.
این یک اتفاق کاملا ساده بود، چند شاهد، کلی مدرک، فیلم، پیامک، اسکرین شات و همه چیز هم ازش موجوده، اما به راحتی جلوی چشم خودم روایت همینقدر ساده در کمتر از یک ماه ۱۸۰ درجه تغییر کرده.
وقتی بعضی از اصحاب خوب رسانه میگن ما وسط جنگ روایتهاییم، یعنی همین، این یک نمونهی کوچک شده از جنگ روایتها بود، ما وسط جنگیم.
جنگ ما متشکل شده از روایتهایی که دروغ و راست قاطیشه.
کار رسانه دقیقا اینجا اهمیت پیدا میکنه که این پازل روایتها رو این آدمها پر میکنن.
اینکه شما چیزی که دیدی رو به تصویر بکشی، بنویسیش، فیلمش کنی، صوتش کنی، در واقع داری روایت شکل میدی، داری تاریخ مینویسی.
تا اینجا فهمیدیم که کار رسانه چقدر مهمه.
اما چیزهای دیگری هم تو کار رسانه هست که اهمیت داره.
به جز اصل اون روایت، سرعت در روایت هم خیلی مهمه، مشکل اصلیای که ما همیشه تو جمهوری اسلامی باهاش مواجه بودیم سرعت در روایت بود.
تا به خودمون بجنبیم دشمن ما روایتش رو تمام کرده بود و ما تازه اول ماجرا بودیم.
یه سؤال، ما این هممممه مراسم داشتیم تو جمهوری اسلامی که بچههای رسانه از ویژگیهای خاصی برخوردار بودن توش، میرفتن تو بالکنها، پشتبومها، با کارت ویژه و ...
چیشد که یهو مراسم وداع و تشییع انقدر تو چشم اومد و صدای یه عده رو درآورد؟
این سؤالی بود که تو کلهم شکل گرفت و باعث شد همهی اینا نوشته بشه.
خودم رو گذاشتم جای مسئولین برگزارکننده، من نیاز دارم همزمان با اینکه روایت میکنم، سریع روایت کنم، سریع و گسترده، رسانهی سریع و گسترده دست کیه؟ اولین و سادهترین جواب، بلاگرها.
بلاگرها رسانهی فوقالعاده سریعی دارن، تو یه روز طرف میتونه ۲۰ تا محتوا و روایت بسازه برات.
اما.
یک امای بزرگ این وسط وجود داره، دو نکتهای که باعث شد مسئولین در محاسباتشون دچار خطا بشن و این خطارو مرتکب شن.
خطای اول، عمق!
بلاگر سطحیه، اثرگذاریش سطحیه، خود اثرش سطحیه، اثربلاگر نهایتا چند روزه، اثری که سریع تولید میشه سریع هم از بین میره.
خطای دوم که خیلی مهمتره، روایت بلاگر اصلا از مراسم نیست، از اون چیزی که تو میخوای نیست، روایت بلاگر از خودشه. محور بلاگر در همه چیز خودشه. اون خودش رو فدای سوژه نمیکنه، بلکه سوژه رو فدای خودش میکنه.
اما هنرمند واقعی چطور؟
هنرمند واقعی حتی اگه سلاحش یه آیفون باشه، عمق داره، در دریای روایتها شنا میکنه و شکار میکنه و میسازه.
هنرمند واقعی تمام وقتی که شما به آسانی دارید عزاداری میکنید مجبوره جلوی خودش و اشکش رو بگیره تا ببینه و خلق کنه.
مسئلهی هنرمند واقعی فرمش نیست، محتواشه، محتواش ارزشمنده، هنرمند واقعی خودش رو میکشه برای سوژه.
برای یه عکس خوب گرفتن از دیوار راست بالا میره، خطر سقوط رو به جون میخره، با همه دعوا میکنه، له میشه، قایمکی تجهیزات رد میکنه، نمیخوابه تا یه اثر خوب رو ثبت کنه.
دوستان من تو این مدت، از فرط بیخوابی همه پای چشماشون سیاه شده، همسرم چند روزه پای گوشیه و مشغوله، دوستان همسرم شدیدا درگیرن.
همه سخت مشغولیم و همهی اینا در کنار اینه که این بندگان خدا هنوز گریه نکردن!
پریشب دوست خوبم نشسته کنارم میگه دیگه نمیتونم این حجم بغض رو نگه دارم.
یکی از دوستانمون وسط بازبینی یکی از کارها وسط دفتر یهو بلند بلند گریه کرد. یکی دیگه وسط خیابون و ...
اینا رو بذارید کنار عرقسوز شدنها، سیاه شدنها، کثیفی لباسها، کثیفی خودمون، بد خوابیدن، بد غذا خوردن و ...
ولی همهی اینا، با تمام این خفن بودنشون، اون سرعتی که مد نظر مسئولینه رو ندارن!
چرا؟
بخش زیادی از دلیلش به خود مسئولین برمیگرده.
هنرمند واقعی قر و فر نداره، رسانهی خاصی هم نداره که صداش به جایی برسه، پس میشه حقش رو خورد.
حداقل این دوستان من که تو مصلی بودن، نه جای خواب راحت داشتن، نه درست بهشون غذا میدادن، نه اینترنت درست درمون داشتن، نه هیچکدوم از نیازهای اولیهی یک انسان برای کار.
وقتی شما هوای نیرو رو نداشته باشی، به مرور نیروت هرز میره و انرژیش از بین میره.
از همهی اینا بدتر هم سبک پرداخت پوله، اگر نمیدونید بدونید که ما در کارنامهی مالی خودمون طلبهایی داریم که مثلا یک سال از موعدش گذشته و هنوز وصول نشده، و تقریبا تمام کسانی که باهاشون سر و کار داریم مذهبیان و وضع اینه.
پول ندارن؟ عموما چرا دارن اما پول رو خرج کسای دیگه میکنن.
پس خیلی طبیعیه که با تمام اینها انتظار سریع بودن از یک هنرمند واقعی نباید داشت، تازه در کنار اینها اینو هم در نظر بگیرید که اثر خوب و باکیفیت معمولا در سرعت به دست نمیآد.
حالا دارم سعی میکنم تمام اینهارو جمع کنم.
سعی کردم از ضرورت کار رسانه براتون بگم، از آفتی که به جون رسانه افتاده(اکثر بلاگرها)، از اینکه همه رو با یه چوب نزنید، از سختیهای بچههای رسانه بدونید و حتی بدونید چرا اتفاق بلاگرها در این مراسم رخ داد.
این که این اتفاق بلاگرها در این مراسم افتاد یک ور خوب داره که مسئولین دارن سعی میکنن راههای جدید رو امتحان کنن، امیدوارم این در حرکت بودنشون منجر به تصمیمات بهتر در آینده بشه.
امیدوارم این نوشتهها براتون مفید بوده باشه و قدر اون چند دقیقه فیلمهایی که میبینید، اون یک عکسی که یه لحظه میبینید، اون صداهایی که میشنوید، اون متنهایی که میخونید رو بیشتر از قبل بدونید و بدونید که پشتش زحمتهای زیادی خوابیده.