هدایت شده از حسیبا
https://eitaa.com/Komiter/1323
من به چنان فضاحتی افتادم که داشتم از مایکت سریال میدیدم قلبم تیر میکشه واقعا💔
هدایت شده از حسیبا
https://eitaa.com/Komiter/1320
استاد میشه رسما از شما دعوت کنیم
بیاین مدرسه ما برای دانش آموزامون روشنگری کنین؟! 😔
هدایت شده از عطشزار
تا بوده همین بوده در این شهر شتابان
دنبال تو باشیم خیابان به خیابان
دنبال تو بودیم که در ابر شکستیم
ایکاش بباریم در این لحظه چو باران
دلتنگ تو هستیم توای روشنی صبح
ماییم همان لشکر فانوس به دستان
مُردیم در این داغ و شکستیم در این درد
از روح خودت باز بدم بر غم این جان
تا تو بدمی جان جهان باز شکوفاست
از هُرم نفسهای تو پیداست بهاران
افسوس و هزار آه که سرگشتهترینیم
در خشکی این جنگل آشوبِ پریشان
وقتی تو نباشی همه انگار خموشاند
در سردی این برکه، که یخ بسته زمستان
#موعود! بیا نور بیاور به شب شهر
یک شعله بر این خانه تاریک بتابان!
#حامد_حجتی
#امام_حاضر
#انتظار
اون شیخ گوریل بنفشِ متوهم انگار بیراه نمیگفت ابرا پایینشونو نگاه میکنن نمیبارن.
هدایت شده از گلدونِ سفید؛ 🇮🇷
ما از اولش، یعنی وقتی که در عنفوان کودکی خوب و بد را
تشخیص دادیم و قوهٔ ادراکمان کمی کار کرد، وقتی که قد کشیدیم، از آب و گل در آمدیم و جلد خانه و خانواده شدیم و تفاوتها، حساسیتها، تصمیم و رفتار خانواده را در بزرنگاهها را دیدیم و طعم تنهایی چشیدیم و بعدترش، وقتی دل بستیم به خاک روی شانههای یک مردی مثل بابا و همراه و همسفرش شدیم، یک چیزی را خوب فهمیدیم:«تمام این مرد، برای منِ فرزند_همسر، نیست!»
درد داشت، ولی فهمیدیم. گریه و ناراحتی داشت، ولی فهمیدیم. دلخواه نبود، ولی فهمیدیم. تنهایی داشت، شب بیداری هم، قِصه و غُصه هم، خشم و قهر هم، دلگیری و دلتنگی هم، صبوری هم… ولی فهمیدیم! و این فهمیدن، بزرگترین امتحان و رنجِ ما بود. هست، هنوز هم! وقتی که اخبار و دلهره در هوای شهر میپیچد و پنجرهها را که باز میکنی، بویِ دلشوره از خاک بلند میشود و میخورد توی صورتت، وقتی که او خواب ندارد، خوراک ندارد، لباسهایش را با عجله میپوشد، به صورت هیچکدامتان عمیق نگاه نمیکند و قبل از خداحافظی، میگوید:«تماس نگیرید، مگر در ضرورت.» و بعد، در را پشت سرش میبندد و خانه از غصهٔ نبودنش دق میکند… تمام اینها میشود امتحان هر لحظه! بعد دستت به کاری نمیرود. مینشینی گوشهٔ خانه. سعی میکنی به جایی که آخرینبار نشسته نگاه نکنی، دست سمت گوشیات نبری، کتاب نخواندهات را بخوانی و محضِ رضای خدا، فقط یک کلمه از کلمات قطار شده را بفهمی، وقتی که با خودت میگویی:«کاش این آخرین نهاری که در خانه خورده نباشد و لااقل یکی مانده به آخری…» و جملهات را تمام نکرده، دلهره را در دیگی که وسطِ دلت قلقل میکند، هم میزنی، وجعلنا میخوانی و فوت میکنی سمتِ پنجره، در حالی که نمیدانی حالا کجای شهر قدم میزند؟ این یعنی رنجِ زیستنت. رنجی که قلبت را آب میکند، میگَرداندْ توی رگهات و بعد، از چشمِ منتظرت سرریز.
تجربهٔ اینها در تنهایی، ملالی ندارد که اگر هم دارد، فدایِ یک ثانیه خستگی چشمهای او. ما بیشترین رنج را زمانی متحمل میشویم که او غیر از ما، چشم انتظاران دیگری هم در خانه دارد! وقتی که کسی دلشورهاش را به روی دیگری نمیآورد و هرکس، به نوبهای تلاش میکند جریانِ یک زندگی معمولی را، در این حلقه وصل نگه دارد و با یک خبر، یک حرف، یک احتمال یا ترس، قطعش نکند، همهچیز طور دیگری سخت میشود.
و اینها همه، تنها سر سوزنی از رنجِ طاقتفرسا و مقدسیست که خانوادهٔ نیروی خدومِ امنیتی، در شبهای جنگ و آشوب تجربه میکنند. همسران و مادران و فرزندانی که درد وطن یکطور و دلهرهٔ عزیزشان که نمیدانند کجاست؟ چه میکند؟ تنهاست؟ نشسته؟ ایستاده؟ یا خفتهست میان آتش و خون… طور دیگری در همشان میکند.
بعد از این شبها، هیچ چیزی در خانهٔ ماها شبیه قبلش نمیشود. وقتی که نگاههامان به او، به دستهایش، به موهاش، به چشمش، به تنش، به گلویش… طور دیگریست. وقتی که با دیدن تصویر و نام هر شهید، یکبار اسم و چهرهٔ او را مرور میکنیم و میمیریم در خودمان. وقتی که شبها خواب نداریم و خوابی اگر باشد، بوی بنزین و آتش و خون میدهد… وقتی که…
سخت است. نوشتن از این موضوع این روزها بلای جانم شده.
این دلهره، این ترس، این دلی که دیگر شبیه قبل نمیشود… دوست ندارم ماجرا فروکش کند. دوست ندارم فراموش شود. وقتی که همسر یکی از شهدا را میبینم که دیگر سمت آشپزخانه و اجاق نمیرود و به آتش نگاه نمیکند، چون همسرش سوخته! وقتی که پدرِ دوست برادرم روضهٔ اکبر[ع] گوش نمیکند چون پسرش… یا وقتی که…
از اینکه حالا انقدر مثال دارم توی ذهنم برای نوشتن، آشفتهام. حالا که بعضی از چهرهها آشناست. حالا که میترسم فیلمها و کلیپها را نگاه کنم که شاید… شاید تصویر یکی از دوستان باشد. سخت است. این سَروهای خفته به خون، تبر به جان کشیده و سوخته را روزگاری نه خیلی دور نگاهم طور دیگری دیده و حالا در این حال دیدنشان، ظلم است در حق چشمهایم. و آخ از دل خانوادههاشان. ماها که عزیزمان هرچند شاخه شکسته و زخمی و دلگیر از فراقِ رفیق توی خانه نفس میکشد و حیات میریزد در دیگی که ممات هم میزد، آنها را که میبینیم شرمنده میشویم. این فکر را دوست ندارم ولی… نمیشود آن فکر را نوشت! و بدتر، نمیشود گفت. در این چند وقت، سینهٔ ما پر شده از حرفهایی باید ناگفته بماند. اشک نشود، حرف نشود، کلمه نشود روی کاغذ… بماند همانجا. توی بطن و دهلیز قلب. رسوب کند و ذره ذره جان بگیرد. همین. از حالا، وقتی که نام شهیدی را خواندید یک نفر حسابش نکنید. مثلاً بخوانید، شهید احسان انصاری و خانواده. شهید اسماعیل حلاجی و خانواده. شهید ایلیا علیخانی و خانواده.
آیه سعیدی