eitaa logo
Komiter
2.4هزار دنبال‌کننده
185 عکس
64 ویدیو
2 فایل
تنها صداست که می‌ماند... تو همه جا با همین آیدی فعالم، تلگرام، بله، روبیکا و ... کپی ممنوعه و شرعا رضایت ندارم. تبلیغات: @Komiiter
مشاهده در ایتا
دانلود
فرقه‌ی ضاله‌ی اصلاح‌طلب.
آقای پزشکیان وقتی قهرمان بود و خفن بود که می‌اومد جلوی دوربین و می‌گفت من خواستم و رهبری نه، به رهبری تعهد دادم و با مسئولیت خودم دارم این کارارو می‌کنم، نه که هیچی رو گردن نگیره تا رهبری برامون شفاف کنه مسائل رو.
تهدید یا تشویق؟ https://eitaa.com/tasaarof/441
یک لحظه که برای استراحت رفتن تیم‌ها، همزمان دوتا تیم رو دیدم، تیم بلژیک عین ماست، انگار نه انگار در مقابل تیم ایران رگ گردن باد کرده، صورتا عرق کرده، عصبانی. اینا نشون از رگ و ریشه داشتنه، این غیرت ایرانی رو واقعا هرجایی نداره، فارغ از نتیجه این غیرت رو ما همیشه دیدیم و این غیرت خیلی جاها بر تاکتیک پیروز شده. امیدوارم که در مقابل مصر هم سربلند بیرون بیایم...
کمی مخلوط به روضه، با حال مناسب بخونید. اول | چهار یا پنج سالم بود، رفته بودیم دسته و از دسته داشتیم پیاده برمی‌گشتیم خونه، حوالیِ خیابون سعیدی بودیم که شروع کردم به خوندن، تا مسیحی می‌گه عیسی، عیسی می‌گه یا اباالفضل تا کلیمی می‌گه موسی موسی می‌گه یا اباالفضل... اون موقع سین و شینم رو نوک زبونی می‌گفتم و درست نمی‌تونستم ادا کنم ولی یادمه که برای خودم می‌خوندم، دست مامان تو دستم بود و می‌خوندم... دوم | سومین باری که رفتم کربلا، کاروانمون رفته بود و من مغازه وایساده بودم و دو یا سه روز مونده به اربعین با آقا روح‌الله که اونم مثل من مغازه دار بود حرکت کردیم سمت مرز و بعد هم کربلا، وارد حرم اباالفضل که شدم ناخودآگاه تعظیم کردم. نه زیارت‌نامه نه شعر و نه هیچی، فقط تعظیم. سوم | حاج‌آقا می‌گفت حاجت خواستن از عباس(علیه‌السلام) کار سختیه، نباید بزنی زیر قولت، اینو می‌گفت و تو ذهنم مرور کردم که هیچ‌وقت ازش حاجت نخواستم و نخوام، بی‌حرمتیه. از بعضی‌ها حاجت خواستن بی‌حرمتیه، ضعیف‌تر از اونی‌ام که بخوام ازش حاجت بخوام. چهار | یه هیبت و ابهت عجیبی اسم حیدر داره برام که وقتی اسمش می‌آد اگه دارم با یه دست سینه می‌زنم، دو دستش می‌کنم، اگه دارم شور سینه می‌زنم، تک ضربش می‌کنم. همون هیبت رو اسم اباالفضل هم داره برام. پنج | علمدار، علم‌دار، علم. شش | من نمی‌دونستم، یه شب که یادم نیست کِی، یهو مامان نشست برام تعریف کرد که چطوری به دنیا اومدم، گفت روز تاسوعا بود، گفت صدای الله اکبر اذان و گریه‌ی تو همزمان شد، همزمان با اذانِ مغربِ تاسوعا به دنیا اومدم. هفت | داستان تاریخ تولدم رو به حاج‌آقا، لب مرز مهران تعریف کردم، می‌‌گفت پس توهم حضرت عباسی‌ای، من؟ عباس؟ نه، خیلی دور از منه، خیلی دور، خیلی نزدیک. هشت | هشت که می‌شه همه چیزش فرق داره، به هشت که می‌رسم همه چیز فرق داره، هشت برای من فرق داره، حضرت عباس برای من فرق داره، چه فرقی؟ نمی‌دونم اما فرق داره، می‌فهمم که فرق داره، کاش منم فرق کنم براش. نُه | وقتی عمو محمودم به رحمت خدا رفت، عمو محمودم خیلی خوشگل بود، خیلی خوشتیپ بود، روزای آخر سرطان زمین‌گیرش کرده بود، بدنش از بین رفته بود. دست و پاش باد کرده بود و صورتش کوچیک شده بود، تمام استخوناش دیده می‌شد و پوستش زرد شده بود. کوچیک شده بود. با همه‌ی اینا یاد روضه‌ی اباالفضل افتادم و از اون شب به بعد شب تاسوعا برام یه حس دیگه‌ای داره... عموی رشیدم... عموی قشنگم... همه‌ش شد یه ذره...