یه بار پدر و مادرم رفته بودن ازش النگو بخرن، بابام گفته بود سقف تراکنشم پر شده انقدرشو الان زدم مابقی رو فردا میزنم میام میبرم النگورو.
گفته بود چون سقف تراکنشت پر شده میخوای بزنی تو ذوق زنت؟ ببر همین الان، فردا هروقت شد میزنی پولو.
بعد آیا همیشه بازه؟ خیر.
یهو دلش میخواد یه هفته نیاد و نمیاد.
کل ولادتها و شهادتهارو نمیاد.
بعد همیشهی خدا جلو در مغازهش صفه.
همیشه، انقدر مشتری داره که یه لحظه جلو در مغازهش خالی نمیشه.
چرا؟
چون منصفه.
چون به هیچ وجه انصاف رو با سود معامله نکرده، هوای مشتریهاشو داره، بهشون قسطی طلا میده، براشون طلا ذخیره میکنه هرچقدر که بخوان.
لطفا دست به دست کنید این پیام به آقای سرافراز برسه تا یه نیمست بهم هدیه بده و تبلیغش کنم.
بندهخدا انقدر مال دنیا به استخوان انگشت اشارهی دست چپشه که اصلا ذرهای دنبال بیشتر شدن مشتریش به این شیوهها نیست.
«دیدنیهای اهواز»
من انسانِ سفرناکی نیستم، ترجیحم به خونه موندن و خلوت و سکوت خودمه اما خب تقدیر خدا چیز دیگریست، یک ماه اخیر و یک ماه پیش رو از پر سفرترین بازههای زمانی زندگیمه، وقتی فهمیدم از مشهد نرسیده با همون لباسهای کثیف باید برم اهواز سعی کردم بدعنقی رو کنار بذارم و سعی کنم از سفر لذت ببرم، اما اهواز چی برای لذت بردن داره؟ جنگل؟ دریا؟ کوه؟ غذا؟ نمیدونم، از پرسیدن نمیترسم، پرسیدم، اهواز چه جای دیدنیای داره؟
تمام جوابها خلاصه شده بود تو کافه، پاساژ و لشکرآباد.
لشکرآباد رو که میدونستم قراره برم، کافه و پاساژم نه، آدمش نیستم.