Komiter
«دیدنیهای اهواز» من انسانِ سفرناکی نیستم، ترجیحم به خونه موندن و خلوت و سکوت خودمه اما خب تقدیر خد
«دیدنیهای اهواز»
وارد اهواز شدیم، گوشهایم را تیز کردم، من وقتی وارد جایی میشوم قبل از دیدن میشنوم، من اهل دیدن نیستم، اهل شنیدنم، من دیدنی نیستم، شنیدنیام.
شنیدم، جای دیدنی نداره، شنیدنی چطور؟
گشتم، بیشتر وقتها در خیابان هدفون میزنم، صداهای مزاحم همیشگی گوشم رو اشغال میکنند و هنگام کار گوشهایم سوت میکشند، مجبورم هدفون بذارم تا مزاحمها کمتر بشوند. اما در اهواز هدفون را برداشتم، فاخلع نعلیکِ من فاخلع هدفونک شده بود.
اهواز جای دیدنی نداشت، اما سراسر اهواز شنیدنی بود.
در اهواز رونق شاید نبود اما صفا چرا، گویی شهر مانند خانهای در دهات قدیم باشد که همیشه یک وعده غذای اضافه سر سفره باشد تا مبادا مهمانی گرسنه و تشنه از دری که همیشه باز است وارد شود و بیغذا باشد، همانقدر مهماننواز با این تفاوت که یک شهر مهماننواز بود، در یک شهر به روی مهمان باز بود.
فرض کنید شما در شهرتان که جایی جز اهواز باشد لشکرآباد دارید، فرض کنید آنجا مغازهای باشد متعلق به کسی که پدرِ حیدر است، وارد مغازه که شدید شخصی نوشابهی شیشهایش از دستش روی زمین میافتد، مغازه دار که باشید میدانید ساعت یک نصف شب این اتفاق یعنی یک ساعت زمینسابی، واکنش شاگرد مغازهی پدر حیدر چیست؟
اینجا گفت «فدای سرت»، همین.
مشتری دیگری میگفت بفهمند مهمانید ممکن است پول نگیرند از شما، وارد که شدیم گفتم فلافل میخواهیم، کارت را بکش، گفت: «اول بخور سیر شی آخرش حساب میکنیم» این رسم مهمان نوازیست، این نه کاسبیست نه تکنیکهای تجارت، کجای دنیا دیدهاید صاحب مغازهی ابوحیدر بیاید دم در و رهگذران را شخصا با روی خوش دعوت کند؟
کجای دنیا دیدهاید صاحب مغازه با مشتریان معانقه کند؟
راستش در اهواز هرجا که رفتم انگار منزل پدربزرگم بودم، به هرکسی که رسیدم با لبخند و محبت و مزاح مواجه شدم.
اهواز جای دیدنی نداشت اما شنیدنی چرا.
اهواز را نه به لشکرآباد بشناسید نه به خیابان و نه لب کارون و نه کافه و پاساژ و خرما، اهواز را به مردمش بشناسید، به خانهی پدربزرگتان در مقیاس بزرگتر.
در اینجا رونق اگر نبود، صفا بود.
اهواز گرم بود، گرم، گرم، گرم.
اما نه فقط بیرونش، درونش هم گرم بود و خون گرم درون رگهای این شهر میجوشید و خون لازمهی زنده موندنه.
راستی، اگه تو خونهتون نوارکاست داشتید که استفاده نمیکردید و گذاشتید تو انباری یا یه وقت خواستید بندازید دور بفرستید برای من اگه دوست داشتید.
کلا اگه وسایل قدیمیای داشتید که میخواستید یه وقت خدایی ناکرده ازشون خداحافظی کنید میتونید بذارید من باهاشون سلام کنم و بهشون یه خونهی جدید بدم.
من دیوانهی این وسایل قدیمیام.