«ترجیح دادم با خود مزخرفم تنها باشم ، بهتر از بودن با ادم های حقیری است که مدام سرهم کلاه میگذارند»
- چارلز بوکوفسکی -
یه وقتایی یه حس عجیب میاد سراغم…
وقتی میبینم بقیه همونجوری که من میخندونمت، میخندوننت.
یا وقتی اون برق خاص توی چشمات رو میبینم
و دلم میخواد بدونم اون لحظه فقط برای منه.
نه اینکه نخوام دنیا رو تجربه کنی،
نه اینکه بخوام دورت دیوار بکشم.
فقط یه گوشهی کوچیک از دلم
میخواد بعضی چیزا
یه کم خصوصیتر بمونه.
اون مدل نگاه کردنت،
اون لحن آرومی که اسممو صدا میزنی،
اون توجه بیدلیل و ناگهانی…
دلم میخواد بدونم جای من توش امنه،
جای من تکراری نشده.
شاید زیادی حساسم،
شاید هم فقط زیادی برام مهمی.
من نمیخوام مالِ من باشی،
فقط میخوام وقتی کنارمی
بدونم هنوز همون انتخابی،
نه یه عادت ساده.
#گلادی.
عقل میگفت برو عشق به پایان آمد
عشق میگفت بمان سوتفاهم شده است
- فاضل نظری -
در این برهوت جاودان،خاک خواب باران را از یاد برده بود.هرچه رو به جلو قدم برمیداشتم چیزی یافت نمیکردم انگار زندگی در اینجا از رنگ تهی گشته بود.پس از اندکی زمان به جای زوال گام ها،شتاب گریز رو برگزیدم به شوق آنکه شاید راهگشایی نصیبم شود.
در آن سوی این افق بی مرز جوانی سرواندام بر دیدگانم نقش بست؛شی ای درون دستانش فخرفروشی میکرد.
آن گنجینه چه چیزی میتوانست باشد؟با کمی دقت فهمیدم کتاب بود.
برایم سوال شد که سنگینی لباس فارغ التحصیلی را حس میکرد یا چنان غرق در کتاب گشته بود که در عالم بی خبری سیر میکرد؟
به دنبالش رفتم و با صحنه ای حیرت انگیز مواجه شدم. در هر گامی که بر میداشت طبیعت زنده می گشت،طبیعتی از جنس[دانش و خرد].
سبزی دانش او با خاک تضاد کاملی داشت به طوری که رد پایش از فرسخ های دور بیننده را جذب خود میکرد.
بر روی این گوهر های ناب گل هایی مخملی به رنگ های یاقوتی،کبودی و یاسی روییده بود که زیبایی این گوهر نایاب را چندین برابر میکرد.
#دلارا
شَبهایِروشَن؛
من دوست نداشتم؟! من هرشب دعا می کردم خدا همه غم های تورو ازت بگیره بده به من و خوشی های من رو بده به
من دوست نداشتم؟!
من هربار که میدیدمت از اول عاشقت میشدم..