eitaa logo
شَب‌هایِ‌روشَن؛
429 دنبال‌کننده
118 عکس
25 ویدیو
0 فایل
قَلب می‌نویسد و مَغز میخواند؛ داستانی را که چشمهایت در من آغاز کرد.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Вечность🫆
⋆ جین از کتاب جین ایر اثر شارلوت برونته •・ سختی هایی که توی زندگی کشیده باعث قوی شدن شخصیتش شده، درونگرا و متفکر، همیشه به معنای زندگی و عدالت فکر میکنه، مستقل و شجاع، حاضر نیست به خاطر هیچ چیز آزادی و عزت نفسش رو بفروشه، احساساتی ولی بلده احساساتش رو کنترل کنه، اخلاق مدار و معنوی، تصمیم هاش بر اساس اصول اخلاقی و باور های درونیه. - تقدیم به https://eitaa.com/LCC_PA00
شَب‌هایِ‌روشَن؛
ای وای،چه زیبا و کامل بود،تشکر زیبا؛)))
متاسفانه یه کاری کردی تمام حقایق تلخ زندگیم که هر روز باهاش رو به رو میشم مربوط به توئه.
شاید اگر الان زمستون بود و توی این هوای لعنتی تابستون نبودیم خیلی راحت تر میتونستم غم رو تحمل کنم.
؛ |‌ دیگه بعد تو نمیشم آدم قبل..
آفتابِ ظهرِ عاشورا، گویی پتکِ داغی بود که بر فرقِ زمینِ کربلا فرود می‌آمد. نه سایه‌ای پناه می‌داد و نه نسیمی تسکین. زمین، لبریز از عطش بود و آسمان، گویی ابری از غم بر چهره داشت. در میانِ این سکوتِ سنگین، که تنها با زجه‌هایِ گاه و بی‌گاهِ کودکان و فریادهایِ پراکنده‌یِ سپاهِ ناجوانمرد شکسته می‌شد، هر نگاه، داستانی از فریادِ فروخورده‌ای داشت. شمشیرها، تشنه‌یِ تیغِ خودنمایی بودند و نیزه‌ها، منتظرِ شکار. اما در دلِ بسیاری، عطشی دیگر بود؛ عطشِ رهایی، عطشِ دستی که یاری کند، عطشی که حتی کودکانِ تشنه‌لب نیز در چشمانِ معصومشان داشتند. نزدیکِ خیمه‌ها، زنی ایستاده بود. نه در هیاهویِ شیون، نه در میانِ دستانِ گشوده برایِ استمداد. آرام، اما با قامتی که از استقامت، استوارتر از هر کوه بود. چشم‌هایش، وسعتی داشت به اندازه‌یِ تمامِ دشتِ پیش رو؛ دشتی که حالا، نه باغِ خاطره، که صحنه‌یِ نمایشِ بزرگترینِ اندوه‌ها شده بود. او به نقطه‌ای دوردست خیره شده بود؛ جایی که دیگر صدایی به گوش نمی‌رسید، اما تصویری از آن، در عمقِ جانش حک شده بود. تصویری از شجاعتی که تیغِ بی‌رحمِ زمان، آن را نیز در خود بلعید. تصویری از لبخندی که دیگر بر لبی نخواهد نشست. ناگهان، صدایِ چکاچکِ شمشیرها نزدیک‌تر شد. غباری سرخ، برخواست و هوایِ دم‌کرده را سنگین‌تر کرد. در آن میان، مردی ایستاده بود؛ قامتِ برافراشته‌اش، در برابرِ سیلِ ناجوانمردی، همچون سپری بود. اما حتی فولادِ پولادینِ اراده‌اش نیز، از گزندِ تیغِ بی‌انصافی در امان نمانده بود. آن زن، نفسش بند آمد. گویی تمامِ وجودش، در یک لحظه، به همان عطشِ ناگفته گره خورد. صدایی در درونش فریاد زد: «دیگر بس است!» اما صدایش، تنها در حجابِ سکوتِ خود، گم شد. ظهرِ عاشورا، فقط یک زمان نبود؛ یک اقیانوسِ غم بود که هر ذره‌اش، داستانی از عشق، فداکاری، و نهایتِ تنهایی را در خود داشت. صحنه‌ای بود که در آن، هر نفس، بویِ سوختن می‌داد و هر سکوت، فریادی از مظلومیت. این روایت، گویی در همان نقطه، در اوجِ اندوهِ ظهرِ عاشورا، درهم می‌شکند. گویی زمان، دیگر تابِ تحملِ ادامه‌یِ این درد را ندارد و نفسِ خود را در سینه‌یِ زمین حبس می‌کند.
جهان گویی در آن ظهرِ بی‌انتها، از حرکت ایستاده بود. هیچ بادِ سرکشی نمی‌وزید، هیچ پرنده‌ای در آسمانِ سوخته‌ی آن دشت بال نمی‌زد. تنها چیزی که در هوا معلق بود، غباری بود که انگار از نفس‌هایِ داغِ زمین برمی‌خاست. خورشید، نه یک ستاره‌ی دور، که گویی شمشیری برّان بود که مستقیم بر قلبِ آن میدان فرود می‌آمد. پدر در میانه‌یِ آن سکوتِ مرگبار، ایستاده بود. قامتش که همیشه ستونِ استوارِ آرامش بود، حالا زیرِ بارِ نگاهی که به دستانش داشت، به لرزه افتاده بود. در دستانِ او، تمامِ دنیایِ کوچکش آرام گرفته بود؛ موجودی که هنوز بویِ شیر و رؤیاهایِ معصومانه می‌داد. کودکی که زبانش فقط گریه بود و نیازش فقط یک قطره آرامش. آن‌قدر گرم بود که گویی خودِ هوا هم تشنه بود. پدر، قدم به قدم، میانِ نگاه‌هایِ غریبه‌ای که از دور و نزدیک خیره مانده بودند، پیش می‌رفت. چشمانِ پدر به دنبالِ سایه‌ای بود، به دنبالِ نشانه‌ای از تردید در چشم‌هایِ دیگران؛ شاید کسی، فقط یک نفر، دلش نرم شود و این آرامشِ معصومانه را به تماشایِ مرگ ننشیند. اما آنجا، در آن ظهرِ بی‌رحم، حقیقتِ تلخی در کمین بود. بدون هیچ هشداری، بدون هیچ صدایِ بلندی که قبل از فاجعه بیاید، چیزی فضا را شکافت. نه یک صدایِ معمولی؛ صدایی که انگار شکستنِ یک بلور در سکوتِ مطلقِ یک تالارِ بزرگ بود. در یک لحظه، دنیا برای پدر تغییر کرد. آن تپشِ خفیف و آرام که در دستانش حس می‌کرد، آن گرمایِ ملایمی که به پوستش می‌رسید، ناگهان سرد شد. مثلِ خاموش شدنِ شمعی در میانه‌یِ یک طوفان. پدر، دیگر اطرافش را نمی‌دید. سپاهی نبود، دشمنی نبود، خورشیدی هم نبود. فقط آن وزنِ ناگهانی و سرد در آغوشش بود که گویی تمامِ جاذبه‌یِ زمین را در خود جمع کرده بود. او به گلویِ کوچک و لطیفِ آن کودک خیره شد؛ جایی که نباید چیزی جز آوازِ نفس‌هایِ آرام می‌بود، حالا... آن‌قدر دردناک بود که حتی اشک هم به چشمانش نمی‌آمد. انگار زمان برایِ یک لحظه، در آن نقطه‌یِ سرخ و کوچک، قفل شده بود. پدر، کودک را به سینه‌اش فشرد، طوری که انگار می‌خواست او را به درونِ قلبِ خودش برگرداند، به جایی که هیچ تیری، هیچ دشمنی و هیچ گرمایِ کشنده‌ای به او نرسد. آن ظهر، برایِ آن پدر، هرگز تمام نشد. خورشید در همان لحظه برای همیشه غروب کرد و آنچه باقی ماند، تنها سنگی بود که در سینه‌اش از اندوه ساخته شده بود. جهانی که اجازه داد معصومیت در میانه‌یِ عطش، این‌گونه به پایان برسد، در چشمِ او دیگر نه جایی برایِ نور داشت و نه معنایی برایِ زندگی. سکوتِ بعد از آن، سنگین‌تر از هر فریادی بود. انگار خودِ زمین هم از دیدنِ آنچه در دستانِ پدر بود، شرمگین بود و می‌خواست شکافته شود و او را در دلِ خود پنهان کند.
گاهی اطرافیان ، سکوتم را به معنای فراموشی و بیخیال شدن تعبیر می‌کنند ؛ انان نمی‌دانند که گویی در مغزم بازار مسگرا راه انداخته اند . اگر صدای درون سرم پخش شود ، گوش جهان کَر می‌شود ‌از حرف‌ها و افکاری که در ذهنم جاری است ؛ همان حرف هایی که از به زبان آوردنش‌ ، ترسیده‌ هستم اما پشیمان نه ! من به سکوت عادت دارم ، البته عادت دارم که نه ، بلکه مجبور به ساکت شدن هستم ، و این سکوت به معنای از یاد بردن نیست ، بلکه من فقط از موضوع و رخ دادن آن ، ناامید شده ام . نا امیدی به دلیل انتظار زیاد ..! می‌گویند انتظار و صبر خوب است ، اما روزگار مرا با حضرت ایوب اشتباه گرفته و انقدر انتظار صبوری دارد که به خستگی و نا‌امید شدن من اندکی فکر نکرده است ! و گاهی بی تفاوت بودن و سکوت ، از روی بیخیالی نیست ، که از انتظار بسیار است ؛ از درد و اندوه است ! :(
هدایت شده از -رِیحآن
و اگر قرار بود دنیا به کسی وفا کند، حسین بن علی(ع)به مراتب از همه لایق تر بود.