رویا
🏷 اگه نویسنده ی کتاب زندگیِ خودتون بودید و آخرین صفحه ی کتاب یه جمله یا یک پاراگراف میخواستید بنویسی
اگر زندگی بعدیای وجود داشت سعی میکنم جور دیگه ای زندگی کنم.
رویا
🏷 اگه نویسنده ی کتاب زندگیِ خودتون بودید و آخرین صفحه ی کتاب یه جمله یا یک پاراگراف میخواستید بنویسی
و آخرِ هر چیزی زیبا و شیرین بود ، جز زندگانیِ من !
رویا
🏷 اگه نویسنده ی کتاب زندگیِ خودتون بودید و آخرین صفحه ی کتاب یه جمله یا یک پاراگراف میخواستید بنویسی
و اخرِ هر چیزی شیرین بود ، جز زندگانیِ من !
رویا
🏷 اگه نویسنده ی کتاب زندگیِ خودتون بودید و آخرین صفحه ی کتاب یه جمله یا یک پاراگراف میخواستید بنویسی
و امیدوارم در حیات بعد ، فقط نگاه و حسرتش نصیبم نگردد ..!
رویا
🏷 اگه نویسنده ی کتاب زندگیِ خودتون بودید و آخرین صفحه ی کتاب یه جمله یا یک پاراگراف میخواستید بنویسی
خب اینم ماجرای زندگی ما بود حالا کلا ماجرای جالبی نداشت ولی ناموسا چرا نشستی تا آخرش خوندی؟ واقعاً حوصلت کشید؟ واقعاً باریکلا
رویا
🏷 اگه نویسنده ی کتاب زندگیِ خودتون بودید و آخرین صفحه ی کتاب یه جمله یا یک پاراگراف میخواستید بنویسی
گاه به این میاندیشم که اگر انسانها به جای کلامِ ظاهری، ندایِ درونِ یکدیگر را میشنیدند، آیا باز هم تابِ ماندن در کنار هم را داشتند یا میگریختند؟ من اما ندای قلبِ او را شنیدم؛ همان که زندگیام را دگرگون و زیبا کرد .
گلادی
رویا
🏷 اگه نویسنده ی کتاب زندگیِ خودتون بودید و آخرین صفحه ی کتاب یه جمله یا یک پاراگراف میخواستید بنویسی
فهمیدم که فرار، کارِ ذهنهایِ پریشان است؛ وقتی قلبها همفرکانس شوند، ماندن تنها انتخابِ ممکن است
گلادی
رویا
🏷 اگه نویسنده ی کتاب زندگیِ خودتون بودید و آخرین صفحه ی کتاب یه جمله یا یک پاراگراف میخواستید بنویسی
در پایان فهمیدم که زندگی، فرار از حقیقت نیست؛ بلکه ایستادن در برابرِ رنجِ عریانِ قلبِ دیگریست؛ آنجا که نقابها فرو میریزند و روح، سرانجام در سکوتِ میانِ ضربانها، به حقیقتِ خود اعتراف میکند
گلادی
رویا
🏷 اگه نویسنده ی کتاب زندگیِ خودتون بودید و آخرین صفحه ی کتاب یه جمله یا یک پاراگراف میخواستید بنویسی
و زیباترین قسمت داستان دوست داشتنت بود.
رویا
🏷 اگه نویسنده ی کتاب زندگیِ خودتون بودید و آخرین صفحه ی کتاب یه جمله یا یک پاراگراف میخواستید بنویسی
و معبود برای او یک زندگی تعیین کرد اما خواند تا میلیون ها بار بزیستد
برایش یک سر گذاشتند اما با همان سر هزار سُدا برای خویش به پا کرد
دل ساده ای دادند بهش تا فقط بتپد اما هر بار آن را به بار و بندیل کسی بست و گم اش کرد
چشمی دادند تا مرگ برگ را بیند اما با چشمانش آبشار سرخ رقم اورد
عروسکی دادند تا فقط به آغوش گیرد اما با او سنگر غم ساخت
آری او از هرچیزی همانطور که باید استفاده نکرد اما در نهایت به درستی....زندگی کرد!
امید میان واژه ها
رویا
🏷 اگه نویسنده ی کتاب زندگیِ خودتون بودید و آخرین صفحه ی کتاب یه جمله یا یک پاراگراف میخواستید بنویسی
و در آخر آخرین لذتی که از این دنیا برایمان میماند کشتن است .
رویا
🏷 اگه نویسنده ی کتاب زندگیِ خودتون بودید و آخرین صفحه ی کتاب یه جمله یا یک پاراگراف میخواستید بنویسی
اگر قرار است تمام کننده من باشم متأسفانه دستانم خونیست و به تمامی افراد پیشنهاد میکنم همیشه جوری زندگی کنید که مانند من قادر به نوشتن نباشید..