در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
- امین ( رهبر شهید ) .
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
- امین ( رهبر شهید ) .
دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو
سپندوار ز کف داده ام عنان بی تو
- امین ( رهبر شهید ) .
تو را با غیر میبینم، صدایم در نمیآید
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیآید
نشستم، باده خوردم، خون گریستم، کنجی
افتادم
تحمل میرود اما شب غم سر نمیآید
- مهدی اخوان ثالث .
رویا
تو را با غیر میبینم، صدایم در نمیآید دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیآید نشستم، باده خوردم، خون گ
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی دردم این است که من بی تو دگر از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم..
- مهدی اخوان ثالث .
ناگهان در کوچه دیدم بیوفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را
گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم گفتههای خویش را.
- مهدی اخوان ثالث .