مشرٯ و مغرب ار روم ،، ور سوۍ آسماں شوم ،،
نیسٮ نشاں زندگۍ ،، تا نرسد نش͟اں ِ‹ تو › ...
تو از آیین انسانی چه میدانی؟
اگر جان را خدا داده است
چرا باید تو بستانی؟
با کلی وصله روی بالم، هنو ب͟لند پروازم
ببین، حتی زخمام عین خودم سربازن ...
اوکی ولی این چندوقت کاملا بهم ثابت شد که ”اگه من برم اینا، دلشون تنگ نمیشه“