اے ماه ترین دلخوشے روے زمینم
بگذار ڪه چشمان تو را سیر ببینم
بگذار ڪه بر روے لبت شعر بڪارم
بگذار ڪه در سایه چشمت بنشینم
ییلاقے چشمان تو یاغے ترمان ڪرد
جیران من اے دلبر قشلاق نشینم
از روز ازل بسته گیسوی تو بودم
تا بوده چنین بوده و تا هست چنینم
حاشا ڪه ز چاک سر پیراهنت امشب
دزدانه دو تا میـوه ممنوعه بچینم
در شهر شدم شهره به لامذهبے وڪفر
وقتے تو شدے مذهب و پیغنبر و دینم
از برڪه شیراز به صحراے نگاهت
من آمده ام چشم تو را سیر ببینم...
#حسیندلجو
🆔@Labkhandghalam
نقل است که شیخ الرئیس ابوعلی سینا وقتی از سفرش به جایی رسید اسب را بر درختی بست و کاه پیش او ریخت و سفره پیش خود نهاد تا چیزی بخورد . مردی سوار بر خرش آنجا رسید. از خر فرود آمد و خرِ خود را کنار اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خود رو به شیخ نهاد تا بر سفره نشیند.
شیخ گفت : خر را پهلوی اسب من مبند که همین دم لگد زند و پایش بشکند .
مرد آن سخن نشنید و با شیخ به نان خوردن مشغول گشت. ناگاه اسب لگدی زد.
مرد گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد.
شیخ ساکت شد و خود را لال ظاهر نمود. مرد او را کشان کشان نزد قاضی برد.
قاضی از حال سوال کرد. شیخ هم چنان خاموش بود.
قاضی به مرد شاکی گفت : این مرد لال است ………؟
مرد گفت : این لال نیست بلکه خود را لال ظاهر ساخته تا اینکه تاوان خر مرا ندهد پیش از این با من سخن گفته ……
قاضی پرسید : با تو سخن گفت …….؟
او جواب داد که : گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد بزند و پایش بشکند……. قاضی خندید و بر دانش شیخ آفرین گفت
شیخ پاسخی گفت که زان پس درزبان پارسی مثل گشت: “جواب ابلهان خاموشی ست”
🆔@Labkhandghalam
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کنون که گردش ایام را ثباتی نیست
همان خوش است که در عشق بگذرد ایام
#ملک_الشعرای_بهار
🆔@Labkhandghalam
پختگی دیگ سخن را باز میدارد ز جوش
تا خموشی نیست بیدل مدعا خامستو بس
#بیدل_دهلوی
🆔@Labkhandghalam
4_5965259719269422944
زمان:
حجم:
4.7M
انا لا أبكي كل ما في الأمر
أن غبار الحنين قد دخلت في عيني...
نمیگریم، این، غبارِ دلتنگیست
که در چشمم فرو رفته...
#محموددرویش
🆔@Labkhandghalam
سراغم را بگیر که دلم برای
شنیدنِ صدایِ تو
و شنیدنِ اسمم از زبان تو تنگ شده
با من حرف بزن ، از حالت ، از روزمرِگیهایت ، اصلا" از خبرهایِ روز بگو
اما بگو ، اما باش... که بدونِ تو
چیزی شبیه زندگی؛ در گلویم گیر میکند!
🆔@Labkhandghalam