هدایت شده از پژوهش اِدمُلّاوَند
۰
ندبه های قصّه گون از دل برای دل :
💧💥« تراوِش های اشک مشک ! »💥💧
دل آزرده جانم، با توام ای دل:
خبر دارم،
ز عاشورا خبر داری، که عشق آموخت.
و آنگه، نام ِزیبای شهادت، نقش شد بر جان،
و جان، از دل ندا سر داد:
شهادت را به هر عنوان پذیرایم،
و آن را دوست میدارم؟
شهادت را،
《 شهادت با ولایت، در نیاز ِعشق 》
شهادت را،
《 شهادت بر ولایت، در نماز ِعشق 》
دل آزرده جان ِمن، بگو با من :
شنیدی تو، به عاشورا
تپشها از عطش افتاد و
دنیایی تپش برخاست
و دلها شد، پُر از عشق و عطش بر دل،
و عشق ِسینه کوبیدن میان اشک....
شنیدی تو، به عاشورا خروش مشک...
شنیدی از نبرد ِنوگل ِباغ ِحسن (ع)
در صحنه ی آورد ،
شنیدی تو
رشادتهای قاسم (ع) را بسان ِمَرد،
خبر داری:
ز«اَحلا مِن عسل» از او کنار ِعّم (ع)،
کنار ِعمّ(ع)،
به وقت ِحنجر و خنجر،
ز کوچک مرد ِنام آور،
ز عبدالله (ع) میدانی،
پسرگونه سِپَر بنمود دستش را
به پای عمّ...! (علیه السلام)
ز رزم ِخوشخرام اکبر(ع )، شنیدی تو،
که وصفش غم ... !
ز اصغر(ع ) قصّه میدانی
که شاید لایلای مادرش (ع) این بود و
گویی، لایلائی ندبهگون،
بر آب و بر آتش ... !
و ندبه بر تراوشهای اشک ِمشک و
بر ساقی! (علیه السّلام)
و شاید نغمهای بیاشک از عمّه (علیها سلام)،
بدون شبنمی بر پرپر ِغنچه،
ز بیآبی ...!
و اشعار ِسکینه (ع) از رقیّه (ع)،
یا که دیگر نوگلان ِگل (ع)،
ز جوی خون!
ز جور ِکوفیان ِدون (لع)، در آن هامون.
در آن هامون ،
تو میدانی چهها بگذشت؟!
بگو با من که میدانی ...
تو می دانی شباهنگام ِغریتها !
چه ها بگذشت.....!
بگو با من، خبر داری:
ز آتش در پیِ غارت!
و میدانی،
برای آتش ِلب، آتش ِتب، سوزش ِآتش،
دوا آب است.
شنیدی تو:
نبودِ جرعهای آب و در آن آتش،
دوا آتش ...!
چه بیهنگام و ناهنگام ِآتشها ...!
فرار از غارت ِخیمه،
و بیخیمه، شباهنگام ِغربتها؛
قمرها بر فراز ِنی،
فرا از نی،
نوای قُمریان در پی،
و آهنگ ِجَرَس ، از ناقهها،
بر ناقهای در غُل،
یکی تبدار و عابد (علیه السّلام)،
در تلألو همچنان خورشید؛
و در یک دید،
از او، بازتاب ِنور بر زنجیر،
بسانِ چشمکی در شب! ....
میانِ آسمان ِتب.
و دیگر سو، به شام ِشام،
مهاجر عندلیبی زاتش ِحرمان،
به هر سو، پَرزنان در جستجوی گل ...
تو از پرواز ِآن پرسوخته بلبل (ع)، چه میدانی؟ ...
خبر داری:
ز دیدار ِتنی در دشت،
سری در طشت، (علیه السّلام)
به بوی گل،
به رنگ ِگل،
دلی افسرد و
آن افسردهدل، پژمرد!
می دانم خبر داری ...
خبر داری ز او دیگر نوایی نیست!
بگو با من :
صدا از چیست؟
دل بشکستهات، بشکست؟! ....
چه میبینم؟! ...
مگر بلبل بر آن بنشست!
که میبینم شرار ِآن تو را سوزاند!
امان! از هالهی سوزان ِقلب عمّهاش
زینب (علیها سلام )!
در آن آتش،
وز آن آتش!
وز آن نامردمیهای ددان،
از تیرهی آتش (لع)!
از آن آتش، بگو با من،
چگونه قصّهای بهرت سرایم من؟ ...
که نتوانم! . . .
تو می دانی :
《 محرّم، غم ... صفر، ماتم ... 》
《 سحر یا شام ... سفر تا شام ... 》
و این قصّه،
نه تنها غصّهی امروز،
غم هر روز، تا فرداست!
و این غم، مژدهای بر ما
و فردا، هدیهای بر ماست.
تو می دانی ....
تو این را خوب میدانی...
من این را خوب میدانم که می دانی.
دل آزرده جان ، ای دل ،
که از آه ِدل زینب (ع)
نواخوانی و نالانی،
تو این را خوب می دانی !!...
تو می دانی ...
چو از سر، قصّه گوید دل،
و گر قصّه به سر آید،
ز سوز غصّه ها و داغ این قصّه،
دوا و مرهم دل های آزرده،
و مرحم از خدای ماست.
《 قم : #بیژنی 》
* * * * *
🖊#سیده_معصومه_حبیب_زاده_بیژنی
💾شناسه ۱۴۰۴۰۴۱۵۰۸۳۵
#محرم
https://mohsendadashpour2021.blogfa.com/post/4580
🍃⃟🌸᭄•🍃⃟🌸᭄﷽🍃⃟🌸᭄•🍃⃟🌸᭄•
📚#آوات_قلمܐܡܝܕ
@edmolavand
#قرارگاه_فرهنگی_میرمریم
📡✦࿐჻ᭂ🇮🇷࿐჻𖣔༅═─