داداشم یکم بهتر شده، مامان و بابام بدتر شدن. مریضن تو خونه خوابیدن.
برق رفته. صبح دوتا کلاس داشتم با یه بدبختی تموم شده.
الان میخوام برم ناهار درست کنم و براشون شوربا درست کنم تا کلاس بعدیم شروع نشده.
هی شربت و قرص و دارو بیار :(
کمک.
«به روی نامههایت قطرهی اشک است، غمگینی؟»
تو میپرسیدی و با چشم خون انکار میکردم
خدا عمر غمت را جاودان سازد که این شاعر
غزل در گوش من میخواند و من تکرار میکردم