هم بابام، هم مامانم خوششون اومد.
داداشم که همیشه میگه غذاهات بدمزهست که اذیتم کنه، این دفعه گفت خوشمزه بود😔
نمیدونم تعریفه یا تخریب.
رفتم دور وسایلای مامانم ببینم زنجیر سفید داره یا نه، دیدم واااو به مامانم گفتم این همه چیزای خوشگللل داری استفاده نمیکنی، من این سته رو برداشتم.
مامانم میگفت هنوز زندهاماااا🤣🤣
خونه مون برق رفت، رفتم کلاس اونجا هم برق رفت، اومدم خونه مامان بزرگم برق رفت :)))))))
کلا در حال آبپز شدن بودم امروز.
یک ساعت دیگه خونه مامان بزرگم روضه داریم.
نون و پنیر و سبزی آماده کردیم. صندلی چیدیم تو حیاط. چایی آماده کردیم.
نشستیم فعلا.