موقع برگشتن، یه بنده خدا هم با خالم اومد با ما که برسونیمش.
تو ماشین بودیم، بنده خدا به مامانم گفت دخترت خیلییی به دل آدم میشینه، حیف واقعا خودم پسر ندارم ولی معرفی کنم شما قبول میکنین؟
مامانم هنوز جواب نداده، داداشم گفت نخیر. نمیدیم.
مامانم گفت ببینیم باب دل خودش هست یا نه.
داداشم: نهه، مامان.
بنده خدا: نمیخوای خوشبختی خواهرتو ببینی؟ دختر به این خوبی. مامانت که حرفی نداره.
مامانم: هرچی قسمته.
خالمم نشسته بود میخندید.
طرف که پیاده شد، داداشم گفت مامان میدونی کیو میخواد بفرسته؟
مامانم: نه. تو میدونی؟
داداشم: نه. ولی هرکی اومد اول به خودم میگیا.
مامانم: از فردا حالا ماجرا داریم.
من: چه جالب که همش راجع به منه ولی حق ندارم یه کلمه حرف بزنم.
هیچی نگفتن.