پام برسه شیراز اولین کاری که میکنم، دیدن ترنم و غزله.😭
از کلاس هفتم تا الان ما سه تا دوستیم، میشه تقریباً ۸ سال.
وقتی رفتیم دبیرستان و مدرسههامون جدا شد، با هم میرفتیم بیرون. یه بار استوری گذاشتم، بقیه بچهها ریپلای میزدن که شما سه تا هنوزم باهمین؟
آخه تو مدرسه هم به هم چسبیده بودیم، همه میدونستن ما سه تا همهجاااا با همیم.😭😭
وقتی اومدیم اینجا هم، هی پیام میدادن کی میای بریم بیرون، از آخرین باری که دیدم شون یک سال و نه ماه میگذره، یاخدا :))))))
واقعاً دوستی واقعی همینه.
که با وجود فاصله و صحبت نکردن و ایناها هنوزم وقتی همو میبینین انگار کل عمرتونو کنار هم بودین.
چون ما زیاد با هم چت هم نمیکنیم. ولی همیشه وقتی یکی مون به یکی دیگه مون پیام میده یجوری ذوق میکنیم کههه =))))
به ترنم گفتم دارم میام، داشت میترکید از خوشحالی.
غزل هم محو شده فعلا، جوابمو نداده نمیدونم کجا سرشو گذاشته مرده.
وای.
وسط غذا خوردن آهنگ پلی بود.
نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده یا نه ولی دیدین گاهی وقتها یه خاطرهای چیزی یادتون میاد انگار ته دلتون خالی میشه؟
دلم تیر کشید.
و همیشه وقتی میرفتم کنار شهید گمنام دانشگاه، یکم اونورتر لبهی کوه یه آجر بود، همیشه اونجا مینشستم و معمولاً هم غروب بود دیگه کلاسام تموم بود میرفتم اونجا تا سرویس بیاد. وقتی اونجا مینشستم اون خاطره یادم میومد.
دلم برای دیدن غروب از اونجا و آهنگ گوش دادن تنگ شد:))))))