کلاس هلال احمر خیلی خوب بود.
بهمون CPR یا همون احیای قلبی یاد دادن، بعد رفتیم جلو کلاس زانو زدیم رو مانکن اجرا میکردیم و بلند میشمردیم.
بقیه میخندیدن، اونی که داشت انجام میداد هم خندهش میگرفت.
استاده وایساده بود میگفت برای تنفس دهان به دهان باید لب تونو رو لب طرف قالب کنین.
کلاس: 🤣🤣🤣🤣🤣🤣
بعد میگفت اگه مصدوم آقا بود لباسو پاره میکنین ولی برا خانوما نه.
پسرا: قبول نیستتتت.
یه اوضاعی داشتیم امروز که قابل بازگو کردن نیست:)))))
فقط میخندیدیم.
برگشتم خوابگاه رفتم یه دوری زدم.
کتاب «نازنین» رو تموم کردم، وای خیلی ناراحتم.😭😭
داشتم از کنار خوابگاه ۵ رد میشدم، رفتم کتابو بدم به ستایش، نبود. هماتاقیش گفت بده من بهش میدم.
گفتم نه میخوام ازش تشکر کنم.
گفت خب کتابو بذار فردا ازش تشکر کن.
کتابو بهش دادم، تو راه برگشت به خوابگاه ستایش رو دیدم.😂
اونجا بهش گفتم دیگه ازش تشکر کردم.
من: مرسییی خیلی کتاب قشنگی بود.
ستایش: وااای حانیه چه گردنبندت خوشگله.💘
چه خیری دیده بودی از وجود ای مهربانمادر
که بردی رنج هستی را و آوردی به دنیایم :)
نیاوردم به این زندان کسی را با خودم گفتم
گر از رنجی نمیکاهم به رنجی هم نیفزایم..