دیشب یه خواب عجیب دیدم.
انگار تو یه ساختمون تجاری خیلیی بزرگ بودم و همه یه جا جمع شده بودن، نمیدونم چی شده بود اما شرایط اضطراری بود.
بهمون گفتن برین بیرون، اما من میخواستم برا یه نفر دیوان حافظ بخرم. بهش قول داده بودم.
در حالی که همه داشتن میدوییدن بیرون، من کتابفروشی رو پیدا کردم. دیوان حافظ رو تو قفسهها دیدم، برداشتم بازش کردم اما قرآن بود.
یعنی دیوان حافظ بود، اما داخلش قرآن نوشته بود.
اینم جزو همین خوابای درهم برهممه.🤡😂
ما رفته بودیم باغ، یکم نشستیم بعد با خالم و مامانم و دخترخالم و نوه خالم رفتیم بیرون باغ ببینیم چیزی پیدا میکنیم یا نه.