٫ مَهجور ٫
مامان بزرگم و داداشش بعد مدتهاااا همدیگه رو دیدن چون هیچ کدوم شون اونقدر توان ندارن که بتونن برن پیش هم.
دایی مامانم یکم گوشش سنگینه و یکم هم آلزایمر داره. مامان بزرگم انقدررر گریه کرد که خالم و دخترداییش هم زدن زیر گریه.
دوتاشون خواهر برادری کنار هم نشسته بودن.
من ازشون عکس گرفتم.
دایی مامانم به من گفت شما هم بخور. ( به پفیلا اشاره کرد )
بعد هم دخترش اومد گفت بابا میدونی این (من) کیه؟ نوهی خواهرت که بعد ۱۷ سال دوقلو به دنیا اومدنااا.
ولی دایی مامانم نمیدونست چون فقط خاطرات قدیمیتر تو ذهنش مونده بود.
به من نگاه میکرد میگفت ماشاالله دخترم، دختر کی هستی؟
بهش میگفتم دوباره یادش میرفت.🥲
بعد داشت از داستان های جوونیش میگفت و چون خیلی حرف نمیزنه، همه ساکت شده بودن گوش میدادن، منم کنار مامان بزرگم دراز کشیده بودم گوش میدادم.
خیلیی ناز بود:))))))))))))
٫ مَهجور ٫
آخر شب هم رفتیم یه دوری زدیم.
یکم هم رفتیم تجمع ماشینی.
بعدم چندتا بستنی خریدیم، اومدیم تو پارکینگ خوردیم.
مامان رفت کارگاه.
فهمید برق قطعه، برگشت خونه.
تا صبح برق نداشتیم.
صبح هم میدون میوه و ترهبار رو زدن چهارتا ماشین سوخت.
هعی.
مرا آنگونه میخواهی که میخواهی، چه میخواهی؟
غباری را که طوفان نیز دامن نمیگیرد؟
تو در هر جامهای باشی، به هر تقدیر زیبایی
کسی که اهل دل باشد سراغ از تن نمیگیرد
مرا چون دیگران دلخوش به تنهایی مکن ای عشق
که تنهایی در این دنیا تو را از من نمیگیرد :)
مرا زیبا به یاد بیاور.
اینها آخرین سطرهای من است، فرض کن که من رویایی بودم که از زندگی تو گذر کردم.
- اورهان ولی.