eitaa logo
٫ مَهجور ٫
525 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
281 ویدیو
3 فایل
- برایتان مَرهمی آرزو می‌کنم ؛ از جنسِ خدا نزدیك، بی‌خطر، بی‌منت .. * / می‌شنوم تون ،، https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psqbss&btn=حانیه * 01 , 12 , 28 .
مشاهده در ایتا
دانلود
یک عمر گریه کردم، ای آسمان روا نیست دردانه‌ام ز چشم گریان من بیفتد..
ماهم به انتقام ظلمی که کرده با من ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد:)
از گوهر مرادم چشم امید بسته‌ست این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد
من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان گردون کجا به فکر سامان من بیفتد‌..
خواهد شد از ندامت دیوانه شهریارا گر آن پری به دستش دیوان من بیفتد
• شهریار.
/ با هر نخی که نباید رویا بافت بابا جان..
٫ مَهجور ٫
/ با هر نخی که نباید رویا بافت بابا جان..
ولی هر نخی نبود که. نخ بادبادک‌ آرزوهام بود:)
بذارین بگم چی شد. آبروم رفت. دیشب من، مامان، زندایی و دوتا دخترداییام تو ماشین بودیم رفتیم یه دوری بزنیم. مامان گفت بریم خونه فلانی که سالگرد فوت فلانیه و همه از جمله خاله‌هامم اونجا بودن، یه سینی تو ماشینه مال اوناست بهشون بدیم. اینا تو ماشین نشستن، من رفتم سینی رو ببرم داخل. فقط می‌خواستم تحویل یکی بدم بیام بیرون. اولین بنده خدایی رو که دیدم سینی رو بهش دادم گفت کی هستی؟🤣 گفتم دختر فلانی‌. همون لحظه خالم اومد بیرون. طرف به خالم گفت وااای چقدرم شبیه مامانشه ولی بازم نشناختم. گفت وایسا برم برات فلان چیز بیارم‌‌. حالا من عجله داشتم می‌خواستم تا کسی منو ندیده برم فقط. اونجا وایساده بودم دو سه نفر اومدن بیرون، زشت بود سلام نکنم. رفتم سلام کردم و ایناها‌. یه نفر از آشپزخونه به من اشاره کرد گفت بیا حانیه. دخترخاله مامانم بود، گفت بیا این پاکته رو بگیر و ایناها برا شما. همون لحظه دو نفر دیگه اومدن بیرون و با دخترخاله مامانم خداحافظی می‌کردن. منم سلام و خداحافظی رو با هم کردم. بعد یکی شون گفت دختر فلانیه دیگه؟ دخترخاله مامانم گفت آره. بعد اون خانومه سر تا پای منو برانداز می‌کرد با لبخنددد می‌گفت ماشاالله ماشاالله. داشتم می‌ترسیدم کم‌کم.😭😭😭 وقت فرار بود فقطططط، چون بقیه هم داشتن میومدن بیرون. من سریع خداحافظی کردم رفتم بیرون، همین که رسیدم کنار ماشین به مامان گفتم مامااااان برو که دارن میان بیرون. همون لحظه مامانم و زنداییم و دخترداییم خندیدن. پشت سرمو نگاه کردم دیدم خاک تو سرم:))))))))) اونا هم اومده بودن و حرفمو شنیده بودن:))))))) دخترداییم می‌گفت خودشون هم خندیدن. دلم می‌خواست محو شم:))))))) منم بهشون یه لبخندی زدم و هیچی نگفتم:)))) حالا اقوام دور هم نبودن که بگم دیگه نمی‌بینم شون. تف تو شانسم، شرفم رفت.😭 وقتی خداحافظی کردن تو ماشین همشون انقدددد بهم خندیدن که اشک شون در اومد. آخه چیز بدی نگفتم که، ولی بد شد.
/ خدایا روشنایی بر دلُم ده.