٫ مَهجور ٫
شما آرامش باشی خاورمیانه بهترین جا برای خراشیدنه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وای وای وای.
دارم زیر این حجم از درس جون میدم به معنای واقعی کلمه.
علاوه بر امتحانا، دوتا پروژه هم داریم که تا ۳۰ خرداد بیشتر وقت نداره.
یکیش باید یه فیلم ۱۳ دقیقهای رو زیرنویس بزنیم.
یکی دیگهش یه فیلم ۲۰ دقیقهای رو باید Audio description یعنی توصیف شفاهی کنیم. یعنی چی؟
در واقع Audio description برای نابینایان هست. یعنی همین طور که فیلم در حال پخشه اون قسمت هایی که وسط فیلم هیچ صدایی نداره یا اتفاق خاصی نمیفته تو باید صحبت کنی و برای اون نابیناها توضیح بدی که مثلا این صدای فلان بود که شنیدین و شخصیت اصلی الان داره این کارو میکنه و فلان. باید توصفیش کنی براشون.
و مرگه، مرررگ.😭
دیشب رفتم انجمن شعر شهرستان.
همه منو میشناختن در حالی که من یه بارم ندیده بودم شون و برگ هاااایم :))))
اول رفتم کافینت که جزوه کپی بگیرم، کافینت همیشگی بسته بود، رفتم یه جای دیگه.
فایلو براش فرستادم، گفت حانیه خانم؟
پشمام ریخت. گفتم منو میشناسین؟
کامپیوترشو چرخوند سمتم، منو با اسم و فامیل سیو کرده بود جلوش نوشته بود انجمن شعر.
گفت احیاناً شما رو تو اداره فرهنگ و ارشاد ندیدم؟
گفتم من حضوری نیومدم، همیشه مجازی دنبال میکردم.
گفت آهان، شاید کسی معرفی کرده که من شماره تونو سیو کردم. هنوزم ادامه میدین؟
گفتم بله.
گفت چه خوب، شما مثل ما نشین که ولش کردیم. اگه قابل میدونین شعرهاتونو بفرستین بخونم، خوشحال میشم.
گفتم نه هنوز در اون حد نرسیده.
خندید گفت یعنی در حد ده تا کتاب نرسیده؟ اشکالی نداره بالاخره از یه جا باید شروع کرد. شما دوبیتی های حافظ رو بخون، با اون حافظ بودنش دوبیتی هاش تعریفی نداره. کمک چیزی خواستین در خدمتم.
گفتم خیلی ممنون.
و جزوهمو گرفتم، به شدت برگ ریخته اومدم بیرون.
و اتفاقا قبلش داشتم به مامان میگفتم امشب انجمن شعر جلسه هست، میخوام برم.
و رفتم :))))))
با کلی استرس وارد شدم، همه دور میز نشسته بودن کلهها برگشتن سمتم😭😭😭
یه آقایی بلند شد که برام صندلی بیاره گفتم من همین گوشه میشینم راحتترم.😭
بعدش سه تا آقای دیگه اومدن، دیگه جا نبود.
سه تا صندلی آووردن دیگه اونا هم از میز فاصله گرفتن که همه در یه راستا باشیم.
یکی گفت خانم فلانی باید به فکر یه جای دیگه باشین تعداد علاقهمندا خدا رو شکر داره زیاد میشه.😂
بعد از کلی صحبت و این چیزها، گفتن خب شعرهاتونو بخونین.
نوبت من رسید.
من: من رشتهم انسانی نبوده و درست بلد نیستم، میخوام یاد بگیرم :)))))))
یکی شون گفت خب چیزی نوشتین؟
گفتم آره یکی دوتا ولی از پایه و اساس مشکل داره.
یه آقایی بود خیلیی مهربون بود و کلا باهاش احساس راحتی میکردم، گفت اشکالی نداره بخون شما، از همینجا شروع کن.
گفتم نهه واقعاً خیلی سطح پایینه😭
بعد همه شون گفتن اشکال نداره جلسه بعد.
ولی بعضیها واقعا شعرهاشون یجوری بود که باید خودمو کنترل میکردم قهقهه نزنم. 🤣🤣🤣
راستش سر یکیش خیلیی خودمو کنترل کردم که نخندم، تهش هم یه ذره خندیدم. البته خودشون هم خنده شون گرفته بود.
اینا رو میدیدم اعتماد به نفس میگرفتم.🤣
خلاصه که خیلی خوب بود.
تهش یکی از خانما اومد پیشم گفت شما فلانی نیستی؟ با خانم فلانی نسبتی دارین؟
گفتم بله بله.
بعد همون رئیس انجمن هم فامیلامونه، جلو همه برگشت گفت شما دختر فلانی هستی یا فلانی؟ :))))))))))
هعی.