دارم برا مامانم راجع به شعر حرف میزنم و توضیح میدم که زبان شاعرانه با اینکه بیای فقط جملهبندی رو عوض کنی تا وزن داشته باشه، فرق داره.
باید توش از آرایهها استفاده کنی و ایناها.
بعد اون دو سه بیتی که فعلااا نوشتم رو براش خوندم و توضیحش دادم.
وسطش چهار بار گفت برو نماز بخون، یه بار گفت به داداشت بگو قبل از ساعت ۹ ماشینو بیاره و سرگرم خیاطیش بود، وقتی حرفم تموم شد هیچ واکنشی نشون نداد.
انگار دارم با دیوار حرف میزنم.🎀
حالا مثلااااا اگه راجع به خیاطی میخواستم چیزی بگم کامل گوش میداد یا اگه خودش راجع به چیزی حرف میزد من باید سراپا گوش میدادم حتی اگر علاقهای نداشتم.
و باید بگم تموم آدم های اطرافم همین طورن و نمیتونم با کسی راجع به علایقم حرف بزنم چون هیچکس شبیه من نیست.
I wanna die.
حالا خالم تو اتاق داشت نماز میخوند، اومد بیرون گفت بحبح حانیه شاعر شدیا، از کی تا حالا؟
گفتم فععععک نکنمااا، فعلا فقط در تلاشم.
امروز خیلی روز پرباری بود.
ناهار درست کردم، امتحان دادم، رفتم حموم، رفتم کلاس جهاد دانشگاهی، الانم اومدم کارگاه با مامان و خاله خیاطی میکنیم.😭
من فردا امتحان دارم و هیچی نخوندم:)))))
الان میخوام بخونم، مامان میگه برام الگو بکش:))
تا ساعت ۲ و خوردهای هم باید اینجا بمونم چون داداشم با ماشین رفته پادگان.
برنج هم خیس نکردم برا ناهار فردا.
وای دارم روانی میشم.
همه لباسایی که شسته شده تو اتاق خواب بابامه، بابا خوابیده و من هیچی ندارم بپوشم.
داداشم شلوارکشو بهم داد بپوشم :))))🤣🤣
٫ مَهجور ٫
همه لباسایی که شسته شده تو اتاق خواب بابامه، بابا خوابیده و من هیچی ندارم بپوشم. داداشم شلوارکشو به
به من بیشتر میاد تا خودش. وااااو.
چه خوبه ۴ تا جیب داره😭😭😭
بهش گفتم شلوارکت داره از دیدن پای بدون مو تعجب میکنه، داره بندری میره.
وایسادم جلوش ادا در آووردن🤣🤣🤣🤣🤣
لگد زد خندید گفت برو گمشو میخواد بالا بکشه زر میزنه🤣
الان قراره امتحانی رو بدیم که منبعش یه فایل دستنویس با خطی خرچنگ قورباغه بوده که ده جاشو نتونستم بخونم.
و حتی یکبار هم سر کلاس نرفتیم و استاد رو زیارت نکردیم و حتی گروهی راجع به این درس نداریم و مدت زمان آزمون ده دقیقهست.
کاملاً منصفانهست.