مامان دیشب اومد خونه، تو هال خوابیده.
نمیتونم برم کنار پنجره با آسمون حرف بزنم.
احساس خفگی میکنم.
میذارم زندگی با خودش ببرتم.
هرجایی که دوست داره.
بسه هرچقد تلاش کردم مخالفش حرکت کنم.
فقط دست و پا زدن الکی بود.
هیچ وقت به چیزی که میخوای نمیرسی، فقط خودتو خسته میکنی.
بذار هرچی میخواد بشه.
تموم.
چقدر همه چیز عجیب به نظر میرسه.
چقدر اتفاق..
چقدر خاطره..
چقدر همه چیز عوض شده.
چقدر خودم نیستم.
من آن بودم که میگفتم به هر پرسش دو صد پاسخ
کنون گر نام من پرسی جوابش را نمیدانم..
- لاادری.