وای چشم تون روز بد نبینه، گوشیم تو کیفم بود سرکلاس یهو شروع کرد اذان گفتن، همه داشتن ساکت میشدن که دبیر موزیک مدیتیشنُ پخش کنه.
رو سایلنت گذاشته بودمم ولی خاموش نمیشد کههه، بغل دستیم داشت عمداً بلند بلند سرفه میکرد که دبیر نشنوه بعد کناریش داشت میزد پشت کمرش میگفت وای چت شد 🤣🤣🤣🤣🤣
نمیدونستم بخندم یا گوشی کوفتیو خاموش کنم
با داداشم داشتیم به بابام میگفتیم آدامس متری یاد چی میفتی ؟
بابام گفت : همون پارکه که میرفتیم بالاا ، چی بود اسمش لونا پارک. حانیه یادته هرموقع از جلو اون دکه خرسه رد میشدیم میترسیدی میومدی بغلم ؟
گفتم آرههه خیلی خوب یادمه
خندید.
گوشه چشمش چروک افتاد.
کاش هنوزم از اون خرسه میترسیدم وُ بابام بغلم میکرد، اما چروک صورتشُ نمیدیدم:)
وای بچها، یه آهنگ پرخاطره رو پیدا کردم که منو یاد روزهایی میندازه که قرار بود یه صبح آبیتر برگردم و بالاخره برگشتم اینجا، هرچند همهچی خوب نیست.
براتون میفرستمش:))))))))))))))))