جوری که مامانم همه چیو میزاره کنار هم تا بهم ثابت کنه همه چی مصلحت خداست:)))))))))))))))
واقعاً اهمیت نمیدم چی قبول شم، فقط میخوام زودتر تموم شه چون این استرس 24 ساعتی رو نمیتونم.
دبیر اومده سرکلاس میگه حانیه تو از پارسال تا الان ماسکتو برنداشتی ببین هیچکس ماسک نزده.
من : به جون جدم این دو روزه ماسک نزدم امروز چون حالم خوب نبود زدم =)
حالا که مدرسه داریم، برا خوندن نمازشب به یه نتیجهای رسیدم😂
اول گفتم زودتر بخوابیم ساعت ۴ بیدار شیم بخونیم که ۵ دقیقه قبل از اذان صبح هم بیدار باشیم چون ثواب داره ولی متاسفانه یه شب امتحان کردم دیدم واقعاً نمیشه، اولاً که خیلی سخته نصف شب بلند شدن چون من همیشه شبا بیدار میموندم میخوندم، اینکه بخوابم و دوباره بلند شم سخته از طرفی اگه ساعت ۴ بیدار شم وقتی از مدرسه برمیگردم هم خیلی خستمه مجبور میشم بخوابم و نمیتونم درس بخونم.
به خاطر همین تصمیم گرفتم بعد نیمه شب شرعی که حدوداً ساعت ۱۱ میشه، نمازشبُ بخونم بعد بخوابم، حالا درسته که نقل شده که بهتره تو ثلث سوم شب خونده بشه ولی خب وقتی میبینم نمیتونم بیدار شم، حداقل قبل خواب بخونم از هیچی بهتره.
کاش بتونم درجه خجالتمُ یکم بیارم پایین، چون با این وضعیت کار میده دستم.
اینجوریه که وقتی میخوام با یکی حرف بزنم سرخ میشم، بعد طرف هر یه دقیقه یه بار باید بگه میشه یکم بلندتر حرف بزنین ؟ =)))))💘
نمیدونین چقد سخته.
آخرین جملهای که به مامانم گفتم این بود " باهام حرف نزن "
بدون خداحافظی رفت.
بهش زنگ زدم وُ حرف زدیم.
ولی امشب بخاطرِ نبود مامانم و این حرفی که بهش زدم تا صبح خوابم نمیبره.
الانم رو همون پلهی کنار در انباری نشستم، تنها قسمتی از خونه خالم که کسی بهش نگاه نمیکنه. ناراحتم.
نمیدونم این پلهها آب رفتن یا من بزرگ شدم.
به هرحال خوبه اینجا بچها پیدام نمیکنن، صداشونُ میشنوم.