آخرین جملهای که به مامانم گفتم این بود " باهام حرف نزن "
بدون خداحافظی رفت.
بهش زنگ زدم وُ حرف زدیم.
ولی امشب بخاطرِ نبود مامانم و این حرفی که بهش زدم تا صبح خوابم نمیبره.
الانم رو همون پلهی کنار در انباری نشستم، تنها قسمتی از خونه خالم که کسی بهش نگاه نمیکنه. ناراحتم.
نمیدونم این پلهها آب رفتن یا من بزرگ شدم.
به هرحال خوبه اینجا بچها پیدام نمیکنن، صداشونُ میشنوم.
٫ مَهجور ٫
ظهر این نیتُ کردم، تا شب دیدم همهی اینا رایگان به دستم رسید:)))))))))))))))))))))))
خدایا مرسییی