از ساعت ۱۱ صبح تا ۳ بعدازظهر رفتم کتابخونه درس بخونم، دیدم عهه ناهارمو جا گذاشتم.
یه نارنگی داشتم که جیره بندی کردم هر یه ساعت یه تیکهشو میخوردم 😭😂.
داشتم از گشنگی میمردم، به مامانم گفتم بیا دنبالم. بعد مامانم اومد کارگاه خیاطیش منم طبق معمول رفتم تو اون پارکه سر جای همیشگیم نشستم.
تازه ناهارمم اونجا خوردم، حیحیحی🥤.