از ساعت ۱۱ صبح تا ۳ بعدازظهر رفتم کتابخونه درس بخونم، دیدم عهه ناهارمو جا گذاشتم.
یه نارنگی داشتم که جیره بندی کردم هر یه ساعت یه تیکهشو میخوردم 😭😂.
داشتم از گشنگی میمردم، به مامانم گفتم بیا دنبالم. بعد مامانم اومد کارگاه خیاطیش منم طبق معمول رفتم تو اون پارکه سر جای همیشگیم نشستم.
تازه ناهارمم اونجا خوردم، حیحیحی🥤.
میخواستم جزوه ریاضی رو پرینت بگیرم، داداشم پیدیاف رو فرستاد برا دوستش که بریم مغازه شون تحویل بگیریم.
من و مامانم رفتیم، مامانم گفت من تو ماشین میشینم خودت برو بگیر. [ از اونجایی که همیشه برا همه چی منو پیش قدم میکنه ] اون آقا عینکی پشت میز نشسته دوست امیره یا باباش ؟ [ چون از بیرون صورت طرف مشخص نبود خیلی ]
گفتم من چمیدونم.
رفتم داخل مغازه، به آقاعه گفتم جزوه ریاضی دوازدهم تجربی هنوز آماده نشده ؟
هنوز دو تا کلمه اولو نگفته بودم که دیدم داره میخنده. صبر کرد جملهم تموم بشه، همین طور که میخندید گفت باید بری مغازه کناری.
بعد منم داشتم سعی میکردم نخندم، گفتم آها چیزه ببخشید فلان.
گفت اشکال نداره آخه دو تا مغازه مال یه نفره بخاطر همین خیلیا اشتباه میکنن.
بعد رفتم اونور جزوه رو بگیرم، یه آقایی بود که فکر کنم بابای دوست داداشم بود، هرچی بهش میگفتم جزوه ریاضی متوجه نمیشد، دوست داداشم از اونور مغازه اومد گفت همونایی که امیررضا فرستاده ؟ گفتم آره.
به باباش گفت تو گوشی خودم فرستاده بخاطر همین. آمادهس میرم میارم.
گرفتم اومدم تو ماشین داشتم غش غش میخندیدم و از طرفی عصبی بودم که مامانم میگفت اتفاقاً امیررضا بهم گفت مغازه رو اشتباه نکنما.
گفتم مرسیییی که همیشه منو میفرستی جلو تا ضایع بشممم😀