وقتی مامانم میشینه چهار ساعت با تلفن حرف میزنه میرم شونه و کش و هرچی به ذهن تون میرسه میارم هردفعه موهاشو یه مدلی میبندم.
وقتی تلفنش تموم میشه میگه ولم کن دیگه من عروسک نیستماا
من : به من چه میخواستی دختر نیاری :)))))💘🤣
بعد مدتها اومدی، چرا میخوای زود بری ؟
تنها یادگاریِ من از شیرازی.
دوباره میخوای منو تو این شهر غریب تنها بزاری وُ برگردی ؟
نمیگی من دلمُرده میشم ؟
حداقل چرا مامان بزرگمُ میبری، بزار پیشم بمونه. اگه اونم بره من با کی بشینم از شیراز وُ اون خونه بگم وُ با هم گریه کنیم ؟
آی خدا. این چه مصیبتی بود.
اگه کار اشتباهی انجام بدم مامان وُ بابام مثل سابق واکنش نشون نمیدن، انگار به این نتیجه رسیدن که اشکالی نداره، خب تصمیم با خودته.
چون به نظرشون شرایط انقدر برام سخته که نیازی نباشه بخاطر کوچیک ترین چیز بهم سخت بگیرن.