eitaa logo
٫ مَهجور ٫
530 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
272 ویدیو
3 فایل
- برایتان مَرهمی آرزو می‌کنم ؛ از جنسِ خدا نزدیك، بی‌خطر، بی‌منت .. * / می‌شنوم تون ،، https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psqbss&btn=حانیه * 01 , 12 , 28 .
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی با چن تا وحشی رو چمن می‌شینی :
اگه کار اشتباهی انجام بدم مامان وُ بابام مثل سابق واکنش نشون نمیدن، انگار به این نتیجه رسیدن که اشکالی نداره، خب تصمیم با خودته. چون به نظرشون شرایط انقدر برام سخته که نیازی نباشه بخاطر کوچیک ترین چیز بهم سخت بگیرن.
رنگ بزن بر لب این خنده‌ی دلمرده‌ی من.
هدایت شده از ٫ مَهجور ٫
غم دارم.
باور من اینه که همیشه تو زندگیمی من عوض شدم ولی تو حسین بچگیمی : )
دختری را دیدم که سبد صورتی رنگ بزرگی را کنار پایش گذاشته بود، در حال پهن کردن لباس‌ها روی بند بود وُ می‌خواند " دارم چشمی گریان به رهش روز وُ شب بشمارم تا بیاید .. " کارش که تمام شد، دستانش را دور سبد انداخت وُ رو به آسمان ادامه داد " آزرده دل از جفای یاری، بی‌وفا دلداری، ماه افسون کاری، شب نخفتم .. " آسمان مملوء از ابر بود وُ خورشید به نارنجی میزد، نخ‌نخ موهایش در هوا تکان می‌خوردند، روی صورتش می‌نشستند وُ او هیچ تلاشی برای کنار زدن شان نمی‌کرد. ناگهان تن صدایش پایین آمد وُ به زمزمه تبدیل شد، چشمانش تنگ شدند وُ یک دستش را بالا آورد، گردی از خاکستر سرگردان در هوا میان انگشتانش فرود آمدند. دود سیاهی را می‌دید که زبانه می‌کشید، فاصله‌اش با او تنها یک دیوار بود. انگار خورشید آتش گرفته بود اما او همچنان ادامه میداد " با یادش تا دامن از کف دادم، شد جهان از یادم، راز عشقش در دل تا نهفتم .. " کنجکاوی‌اش را قورت داد وُ فقط به تماشا ایستاد وُ خواند. آتش خاموش نشد، اما خورشید غروب کرد‌ وُ دختر دیگر آنجا نبود.
رفتیم با مامانم حیاط و راه پله رو بشوریم، راه پله تموم شد میخواستم شلنگ رو بزنم سر لوله‌ی داخل حیاط، هرکاری میکردم نمیشد خیلی محکم بود. مامانم داداشمو صدا زد اومد زد سرش داداشم دیگه نرفت داخل. من و داداشم سطل رو پر میکردیم می‌دادیم مامانم داخلو آب بریزه. داداشم فشار شلنگ رو زیاد کرده بود وسط شلنگو گرفته بود شلگنه تو هوا بود ما هم داشتیم غش غش می‌خندیدیم، مامان هم دعوامون میکرد. یه سطل پر شد داداشم به جا اینکه بده به مامانم خالی کرد رو من. منم شلنگو گرفتم روش، حالا مامانم داخل وایساده بود سرش برهنه بود نمیتونست بیاد بیرون از اونجا داشت گلوشو پاره میکرد که مرض بگیرتتون نکنین فلان. من و داداشم هم توافق کردیم هردفعه که میریم سطلو بهش میدیم دعوامون میکنه بندازیم گردن اون یکی 🤣🤣. خلاصه که انقد سر و صدا کردیم بابا هم اومد. مامانم می‌گفت تو دیگه چرا اومدی، حالا با اون دمپایی کثیفت میری بالا همه جا رو کثیف میکنی. بابام یه سطلو داد به مامانم، مامانم اومد همشو ریخت رو پای بابام میگفت حقته بابام وایساده بود میگفت نامرددد منم میگفتم مامان توروخودا بزار یکی بریزم رو امیر، همش اون ریخت رو من. بابام رفت پاشو بشوره، شلنگ دست داداشم بود، بابام هی شلوارشو میزد بالا که داداشم آب بریزه رو پاش داداشم هم هی شلنگو میاورد بالاتر بابام میگفت کثافت نکن🤣🤣 داداشم سطل آخریو پر کرد بدم به مامانم، خودش داشت رو بابام آب می‌ریخت منم سطل رو برداشتم خالی کردم رو داداشم، مامانم از داخل داشت میخندید بابام هم وایساده بود میگفت موش آب کشیده رو. داداشم میخواست شلنگو بگیره روم، سطل رو انداختم و پریدم داخللل. از تو پنجره داشتم نگا میکردم میگفت دستم بهت میرسه خیلی کیف داد🤣🤣🤣🤣🤣🤣