٫ مَهجور ٫
زنگ آخر زبان داشتیم، دبیر مون ۲۴ سالشه بعد اینطوریه که اصلاً دبیر حسابش نمیکنن و خودشم خیلییی پایهس بچها با اسم کوچیک صداش میکنن.
هر دفعه هم خوراکی میاریم سرکلاس میاد ازمون میگیره خودش میخوره، عاشق لواشکه در این حد که امروز یکی از بچها وسط کلاس رفت لواشک خرید بین همه تقسیم کرد ولی دبیر مون میگفت نووچ من فقط آلوچه میخوام، رفتن براش خریدن 😭😂.
خیلی کیوته، بعد داشت درس میداد که یکی از مسئولین دفتر که اونم همسن های خودشه اومد پشت پنجره گفت بچها این زهرا ( دبیر مون ) عاشقه.
بعد دیگه بزن برقص شد و اینا، اون که پشت پنجره بود هم به جمع مون پیوست دبیر مون گفت میریم خونه من حساب تو رو میرسم، اینطوری شد که خانم اشرفی ( همون که پشت پنجره بود ) گفت زهرا خواهر شوهرمه.
خلاصه که خیلی خوبن دوتاشوننن😭.
بعد که کلاس تموم شد با بچها ریختیم تو دفتر که زنگ بخوره، بچها به زور آیدی اینستاشو گرفتن.
تو مدرسه ما اینطوریه که مدیر و معاون و اینا همه با بچها دوستن چون بیشترشون سن شون کمه.
مثلاً بچها میرن تو دفتر گاهی وقتا چایی میخورن، یا امروز اومده بودن تو دفتر مُهر مدرسه رو برداشته بودن رو صورت همدیگه میزدن :)))))🤣🤣.
بعد خانم اشرفی میگفت که به شرطی عروسیم دعوت تون میکنم که بلد باشین برقصین و اینا.
بعد ما لشکری تو دفتر بودیم که آقای خلیل آزاد دبیر ریاضی مون اومد گفت بازم شما، چرا همه جا هستین ؟
بعد دیگه کل دفتر منفجر شد از خنده :))))))))))
تازهههه عکس هم گرفتم، دبیر زبان مون خودش میگفت حالا که کلاس تموم شده گوشیاتونو بیارین عکس بگیریم مثلااا من نمیدونم شما گوشی دارین😂.
یادمه وقتی کوچیک بودم، هرشب با مامانم اینو میخوندم بعد میخوابیدم ؛
بخوابم دست راست، بگردم چپ وُ راست
بخوانم چهل ستون قل هو الله، تنم به دست الله
هیشکه هیشکه دس بهم نزنه، جز فاطمهی رسول الله : )
چند روز پیش خیلی وقت بود که زنگ خورده بود و تقریباً همه رفته بودن، سر کوچه مدرسه وایساده بودم که یکی از بچهای مدرسه هم کنارم وایساده بود.
یه دفعه رو کرد سمتم خیلی آروم و با لبخند گفت خوبی ؟
جوابش دادم، چند لحظه بعد گفت میتونم بپرسم چندمی ؟
اون روز یه مکالمه کوتاه داشتیم.
هر روز فقط ما دو تا اینجا میمونیم، دختره خیلی شخصیت نازی داره، هم خوشگله هم مودب وُ آروم.
فقط نمیدونم چیه که هروقت میخوایم حرف بزنیم اول صبر میکنیم همه برن، بعد یکی بحثو باز میکنه.
خیلی وایب خوبی میده، خیلی با هم حرف زدیم ولی هیچ کدوم مون هنوز اسم همدیگه رو نمیدونیم، حس میکنم مثل بقیه بچهای مدرسه نیست. دهمه ولی هروقت تو مدرسه میبینمش یجوری گرم برخورد میکنه که نمیتونمش:)))))))))))))))
هیق، اینکه همیشه خودش برای صحبت پیش قدم میشه باعث میشه حس راحتی داشته باشم.
اون کیکی که دیشب درست کردم چند تا تیکه بردم مدرسه، چون پارسال عسل هروقت کیک درست میکرد میاورد.
بچها میگفتن حانیه بخدا خودت درست نکردی.
عسل گفت حانیه زدی رو دست من.
مبینا تو کلاس نبود، مهدیس میگفت مبینا نمیخواد بده من، خیلی خوشمزهس یتبنینیتب.
نرگس میگفت حانیه اینجوری نمیشه وقت شوهر کردنته، گفتم یه بار دیگه زر بزن تا سهمتو بگیرم بدم مهدیس🤣🤣. بچها میگفتن واگعیه یا کیکه :)))))))))
امروز آقای سلمان پور رئیس دانشکده علوم پزشکی لارستان [ فکر کنم همین بود ] اومد مدرسه برا دوازدهمیا حرف زد.
تا مدیر و معاون میومدن میگفت شما بفرمایین بیرون من میخوام با بچها راحت حرف بزنم، به ما میگفت شما که رو به رو نشستین اگر دیدین کسی اومد بهم بگین، معاون مون اومد عکس بگیره گفت یه بار عکس گرفتین بسه دیگه بفرما برو 🤣🤣🤣🤣.