دبیر همیشه کلاس عربی رو میبره تو حیاط، بچها هم پراکنده میشینن میگن میخندن دبیر هم مثل بلا نسبت میشینه نگا میکنههه اصلا نمیفهمی چجوری تمرینا حل میشه و چی میگن، در این حد همه چی رو هواعه که تونستم این عکسا رو بگیرم.
منم امروز عصبی شدم پا شدم بهش گفتم جلسه بعد کلاس تو حیاط باشه من یکی تو کلاس میمونم.
بازم نشسته مثل بز نگام میکنه، دارم به عقلش شک میکنم😐
تو میوه فروشی بودیم مامانم داشت خرید میکرد، من داشتم پیامای گروهو میخوندم.
فروشندهه وایساده میگه خیلی سرت تو گوشیهها بیا بیرون.
برگام ریخته بود، آخه تو رو سننه.
منم بهش گفتم سرم تو گوشی باشه بهتر از اینه که مثل شما سرم تو کار بقیه باشه. 🙂
اصلا بخاطر این چیزا خودمو ناراحت نمیکنم، نه اینکه چون قرار نیس من پولشو بدم، چون که مصلحت بوده.
خدا این هرروز به ما روزی میده، حالا اینم روش.
والا.
راننده اسنپیه اسکلم کرد تا پیداش کردم، اگه انقد که راه رفتم تا پیداش کنم رو میرفتم سمت خونه الان رسیده بودم :)))))))))))))))